• پاتریس
  • X
    تبلیغات
    رایتل

    Lovely Melody
    ملودی زندگی زیباست 
    قالب وبلاگ

    نماز روزه هاتون قبول، حتما که با این ماه خیلیهاتون حال میکنید و بهتون خوش میگذره ، خب خدا رو شکر که سرتون گرمه 


    حتما بمب گذاری منچستر رو شنیدین راجع بهش، ملودی کنسرت آریانا گرانده رو در شهر بیرمینگهام رفت که خیلی خدا رحم کرد این اتفاق اونجا نیفتاد

    کلا که این روزا هر جا میریم نمیدونیم ایا بمب قراره منفجر بشه یا اینکه امن هست. یکی دو هفته س مسلمونای شهر توی مرکز شهر قرآن رو با صدای بلند دارن پخش میکنن و مردم اینجا اونقدری جنبه دارن که بعد از حوادث اخیر صداشون در نمیاد و اعتراض نمیکنن


    دیروز هم با تمام دلنگرانی های من ملودی با دوستش رفت لندن که کنسرت  ۱۵ تا خواننده یکجا برگزار میشد و خیلی هم فستیوالش معروفه، ولی تا برگرده خونه دل تو دلم نبود. اما خدا رو شکر سلامت رسید خونه خیلی هم بهشون خوش گذشته بود


    میگم خاک بر سر هوای اینجا همش بارونیه امسال، کلا از وقتی اومدم تو این کشور از بارون و حال و هوای بارونی متنفر شدم، هر چیزی به اندازش باشه نعمته بیشتر که شد نکبته


    ملینا هم خوبه روز به روز بیشتر حرفای پر از منطق میزنه که هم باعث خنده من میشه و هم بهش افتخار میکنم . نامه ای پر از رضایت از معلمش  دریافت کردم که باعث شد همون روز براش یه تبلت جدید بخرم بچم حالشو ببره.


    دلم برای خانوادم یه ذره شده اونقدر دلم میخواد مامانمو بغل کنم محکم و ببوسمش ولی متاسفانه امسال شرایطش رو ندارم. اما میدونم خدا هست و کمکم میکنه


    دلم برای دیدار روی یار تنگه ولی از قدیم گفتن مردا رو کم محل کن تا بیفتن دنبالت  شوخی کردم شما به دل نگیر


    یه بطر ش رو خالی کردم کل روز رو قیلی ویلی میرفتم خلاصه که کار هر بز نیست خرمن کوفتن، منو چه به مستی اونم از نوع خرکیبعضی از این خطوط هم هنوز نتیجه اون مستیه بعد از ش هست


    چرا اصولا من سیاست ندارم؟ و انتخابهای نادرست انجام میدم؟ کلا انتخاب نکنم بهتره


    روزهامشده کار خونه کار خونه گاهی هم این وسط مسطا میشه کار خونه جیم کار جیم خونه، 

    بگذریم من با این هی فیور یا به قول یه دوست ایرانی تب علفی چیکار کنم؟ حساسیت فصلی  دیوونم میکنه امشب چسب زدم روی کل بینی م شاید عطسه نکنم عامو روانیم کرده والا به خدا

    برم بخوابم که فردا سر کار چرت نزنم 

    فدای همتون





    [ یکشنبه 21 خرداد‌ماه سال 1396 ] [ 10:26 ب.ظ ] [ صاحب این ذهن ]

    بعد از چندین سال که از جداییمون گذشت بالاخره رفتیم سفارت در لندن و کارهای ثبت طلاق رو انجام دادیم . وقتی رسیدم هنوز نیومده بود کلافه شدم فکر کردم نمیاد ولی مثل همیشه آدرس رو اشتباه رفته بود واسه همین طول کشید تا برسه

    خانمی که مسئول باجه بود بسیار مهربون بود و گفت نیازی نیست مجدد بیاین گویا مشکلی تو مدارک بود ، منتظر موندیم تا کار تموم بشه ، دست آخر امضا کردیم و هر کدوم راه خودمون رو رفتیم. آسمون بارونیه لندن برام زیبا و دلپذیر شده بود حال و هوای آزادی مطلق تمام وجودم رو گرفت . حالم عالی شد چون به تمام کابوسهای هفده سال پایان دادم جون گرفتم . حالا منم خودم و زندگیم


    رفتم رستوران ایرانی غذای مفصلی خوردم بعدش رفتم قنادی عمانوئل  و کلی نون خامه ای و رولت برای خودم و دوستام خریدم و راهی لستر شدم. 


    هیچگاه در زندگیم اینقدر راحت و آسوده نبودم خدا رو شاکرم که این روز پیش اومد و من نفس کشیدم و دوباره متولد شدم. زنی ۳۷ ساله با دو دختر زیبا در غربتی که الان خونه ش شده. 


    اشلی چند روز مهمونمون بود و گندی به خونه زندگیم کشید که نگو ولی هی تحمل کردم تا امروز که رفت و من تمام خونه رو تمیز کردم . دخترا رفتن پیش پدرشون و من الان به موزیک مورد علاقه م گوش میکنم پنجره اتاقم بازه و نم نم بارون حس خوبی بهم میده. البته که چای هم کنار دستم گذاشتم


    ارزو دارم که مردم کشورم این بار رنگ شادی رو ببینن. 

    [ جمعه 29 اردیبهشت‌ماه سال 1396 ] [ 08:06 ب.ظ ] [ صاحب این ذهن ]

    خداییش کار کردن خیلی خوبه درسته که وقتی میام خونه احتیاج به یه ماساژ اساسی دارم ولی خدا رو شکر میکنم که همه چی خوبه و کارم داره خوب پیش میره.

    میگم چرا بعضی از آقایون ایرانی این مدلی هستن؟ تا بهشون محبت میکنی سرویس میدی هواشون رو داری احترام میگذاری اصلا تو رو نمیبینن ولی همین که کنار بکشی و دیگه تحویلشون نگیری برخوردشون عوض میشه و همه کاری میکنن تا بهشون توجه کنی.

    خیلی وقتا تلاش کردم که کسی رو که دوست دارم رو محکم نگهش دارم همه جوره انرژی و وقت و پول و احساس خرجش کنم و به قولی سنگ تمام بذارم ولی کامل نتیجه عکس داد و از من دور شد. دیروز داشتم با خودم فکر میکردم که مهم نیست من چقدر تلاش کنم مهم اینه که این آدم همینه استایل زندگیش همینه دلش نمیخواد از اون حالت ریلکسی بیاد بیرون و با همینی که هست خوشحاله . این وسط منم که هی الکی تلاش کردم این فکر یهو از سرم گذشت و یه حالت آرامش پیدا کردم انگار که منتظر بودم کسی بهم بگه کافیه برای هر کسی به اندازه ارزشش وقت بذار. چشمام باز شد و خودم به این نتیجه رسیدم که رها کنم . زیادی جوجه ماشینی رو فشار بدی تو دستت خفه میشه. از سر ذوق و هیجان فشردیش تو دستت ولی اون بیچاره مرد. هر چیزی رو بخوام با اصرار داشته باشم زودتر از دستش میدم این درسی هست که عملا در زندگی تجربه کردم.

    دلم برای یه قربون صدقه اساسی تنگ شده یکی که بهم بگه دورت بگردم تو بهترین زن دنیا هستی

    یکی که بگه عشق من ظرفا رو بیخیال بیا تو بغلم

    یکی که اونقدر منو تو قلبش فشار بده که نفسم بند بیاد

    یکی هست ولی این کارایی که گفتم رو انجام نمیده دلم میسوزه برای این همه عشقی که داره هدر میره.

    ولی یک در میلیون هم هیچ زمانی از جدا شدنم پشیمون نیستم و هر روز خدا رو شاکرم که بهم قدرت داد تا از اون دایره تکرار بیهوده بیام بیرون.

    ...................................

    غیبت کافیه ... من امروز سالاد الویه درست کردم کیک هم پختم بردم سر کار ، همکارام کلی لذت بردن و ازم خواستن تغییر شغل بدم و هر روز براشون کیک درست کنم . منیجر سالن گفت تو با این همه استعداد حیفی باید یک شاهزاده بیاد تو رو با خودش ببره تا خوشبخت بشه چون با هر کسی بری اون آدم خوشبخت میشه

    کویین عزیزم دیروز تشریف آوردن شهر ما با اینکه دلم میخواست برم دست بوس ولی فرصت نکردم.


    بچه ها دو هفته برای ایستر تعطیل هستن این هفته پدرشون میاد دنبالشون و قراره که پیشش بمونن واسه چند روز. ملینا یه چمدون لباس حاضر کرده به منم میگه غصه نخوریا زود برمیگردم.

    سیزده بدر امسال سبزه عید رو باد برد آیا به این معناست که آرزوهای من بر باد رفت؟

    حامد همایون فردا شب لندن کنسرت داره دلم میخواد برم ولی بلیط گیر نیاوردم اما در عوض برنامه م اینه که ملودی رو واسه تولدش بفرستم کنسرت آریانا گرانده که خیلی دوست داره . وقتی قیافه خوشحال و پر از هیجانش رو تصور میکنم کلی ذوق مرگ میشم و بیخیال خودم میشم.


    گرانترین هیر کات و هایلات عمرم رو سه روز پیش انجام دادم. دویست و سی پوند برای کوتاهی و هایلایت به آقای متیو پرداخت کردم ولی موهامو خیلی دوست دارم. بعدش عذاب وجدان گرفتم که با این پول میتونستم سورپرایزی مامان بابامو بفرستم مشهد هم زیارت هم سیاحت. مامانم جاهای مذهبی رو دوست داره و امام رضا رو خیلی دوست داره که هر سال یه سر بره. شاید جور شد و تونستم بفرستمشون.


    امسال برنامه سفر به ایران کنسله اما میخوام بچه ها رو یه سفر ببرم یه کشور اروپایی که خیلی هم گرون نشه.از طرفی هم مامان بابام چشم به راه تابستون هستن نمیدونم چه جوری بهشون بگم که ناراحت نشن.


    دلم چاغاله بادوم و گوجه سبز میخواد شما جای من نوش جان کنید.

    برم بخوابم صبح زود باید برم سر کار

    دوستون دارم بای

    [ شنبه 26 فروردین‌ماه سال 1396 ] [ 12:04 ق.ظ ] [ صاحب این ذهن ]

    سرم شلوغه کار و بچه هاست خیلی دلم میخواد بیشتر بیام بنویسم ولی فرصت نمیکنم. امسال ملودی دبیرستان رفته و کمی درسهاش سنگینه کلاسش که تمام میشه ملینا رو از مدرسه برمیداره و میان خونه بعدش منم میرسم خونه . خدا رو شاکرم که این بچه هست واقعا اگه ملودی نبود زندگی من لنگ بود.

    .................................................................

    از روزی که دیدمش تا امروز که دارم اینجا مینویسم مهرش تو دلم نشسته  و زندگیم رو همین گرم و زیبا کرده. متانتش رو دوست دارم شاید انتخاب خیلی خوبی نباشه ولی دنیامو رنگی کرده . عشق کلا چیز خوبیه

    ..................................................................

    سبزه هامون در هوای سرد و ابری اینجا سبز شدن منم از هیجان عید دارم میمیرم

    ...............................................................

    دوستون دارم

    [ شنبه 21 اسفند‌ماه سال 1395 ] [ 10:36 ب.ظ ] [ صاحب این ذهن ]

    سلام نوبتی باشه الان نوبت شماست. بشمارم بگم از صبح تا ساعت کنونی که دوازده شبه چکار میکردم؟

    صبح که ملودی رو‌حاضر کردم رفت مدرسه

    ملینا رو‌صبحانه دادم لباسشو پوشید بردمش مدرسه

    اومدم خونه یه کافی درست کردم خوردم حاضر شدم رفتم دنبال خرید برای سالنی که توش کار میکنم

    خریدمو انجام دادم یه سر رفتم ابزار فروشی یا بهتر بگم کمد آقای ووپی (یه هموطن نازنین ایرانی) تا یه سری اسپری یخ شکن برای ماشینم بخرم

    بعد رفتم سالن مشتری داشتم تا ساعت دو‌ونیم

    بعد از کار رفتم دنبال ملینا و زیر بارون شدیم موش ابکشیده

    اومدم خونه غذای ملینا رو‌دادم اتاقشون رو مرتب کردم

    دیدم بارون شدید شد تصمیم گرفتم برم دنبال ملودی که تو راه خیس نشه

    نیم ساعتی تو راه بودم تا رسیدم و آوردمش خونه

    رسیدیم خونه همسایه بغلی زنگ‌زد خواهش کرد ببرمش تا تعمیرگاه تا بتونه ماشینش رو برداره 

    یک‌ ساعتی کارش طول کشید ولی ماشینش رو‌تحویل گرفت

    در رو‌که باز کردم دیدم پست تختخواب جدیدم رو اورده

    با هیجان‌ تخت خواب قدیمی رو باز کردم  و جا دادم تو جعبه تخت جدید و جدیده رو سر هم کردم( اینجا همه وسایل خونه داخل بسته میاد و‌خودمون باید قطعاتش رو سر هم کنیم) 

    ما بینش هم ملودی هی چایی میاورد برام

    بچه ها رو‌خوابوندم

    چهار ساعت با تمیز کاری بعد نصب کارم  طول کشید 

    لباسا رو‌از ماشین لباسشویی دراوردم و پهن کردم روی جا لباسی

    اشپزخونه رو‌مرتب کردم

    ظرفها رو‌شستم

    یه‌ پرتقال پوست کندم واسه خودم 

    به کمپانی برق و گاز زنگ زدم که قبض بفرستن برام

    مشتری رنگ مو واسه فردا رو‌هماهنگ کردم 

    و الان از کمر درد و‌پا درد خوابم نمیبره شایدم‌از نوشیدن چای زیاد

    [ شنبه 18 دی‌ماه سال 1395 ] [ 01:24 ق.ظ ] [ صاحب این ذهن ]

    خیلی وقته فرصت نکردم بنویسم، قبل از هر حرفی ملینا خوبه مشکلش کامل برطرف شده و خدا رو شکر صداها را واضح میشنوه.

    مدتیه دنبال کار تو سالن ارایشگاه میگردم ولی پیدا کردنش سخته در هر صورت باید هر روز بگردم تا به نتیجه برسم. 

    ملودی هم امسال مستقل شده و بیشتر به درسهاش میرسه و کمتر نیاز به من داره.

    نمیدونم چرا اینقدر نسبت به درس  ملینا بیخیالم و اصلا سختگیری نمیکنم اما ناراحتم و خودم رو مقصر میدونم واقعا گرفتارم و فرصت نمیکنم بهش برسم

    و اما خبری که براتون دارم اینه که پدر بچه ها موافقت کرد واسه طلاق و خطبه طلاقمون خونده شد و من مهریه رو بخشیدم . اصلا ناراحت نبودم و فقط میخواستم انجام بشه. 

    بچه ها همچنان میرن پیشش و با این قضیه اوکی هستن و بهشون خوش میگذره منم یه فرصتی برای خودم پیدا میکنم. 

    یه تغییرات خوبی در زندگیم پیش اومده و خدا رو شکر روزگارم شیرین شده منم سعی میکنم از لحظات خوشی ها نهایت استفاده رو ببرم. شجاعتر جسورتر قویتر با اعتماد به نفس بیشتر عاشقتر و محکمتر جلو میرم و همه امید و توکلم به خداست که از اول هوای ما رو داشته. 

    زمانی که نیاز داشتم و میخواستم معجزه ای رخ داد و حال منو خوب کرد خدا رو به خاطر همه خوبیهاش شاکرم. 

    امیدوارم هر جا هستین شاد باشید و دلتون پر از عشق و محبت 

    دوستون دارم





    [ یکشنبه 23 آبان‌ماه سال 1395 ] [ 09:52 ب.ظ ] [ صاحب این ذهن ]

    امروز و الان فرصت خوبیه برای اپدیت کردن اینجا.

    صبح ساعت شش اومدیم بیمارستان و قراره ساعت دو گوش ملینا یه عمل کوچولو روش انجام بشه. دیشب خوابم نبرد الان هم نیمه خوابم.

    اول جراحش اومد باهاش صحبت کرد بعد خانم  پرستار اومد باهاش اشنا شد و چکاپ اولیه رو انجام داد. یه کرم بی حس کننده زدن پشت دستش که موقع تزریق درد رو حس نکنه. 

    بعدش یه اقایی اومد تی وی رو براش ردیف کرد و کنترل تخت رو داد دست ملینا و بهش یاد داد که اگه حوصله ش سر رفت میتونه شیطونی کنه و تختشو بالا و پایین ببره. 

    بعد از اون هم متخصص بیهوشی اومد باهاش حرف زد و کلی سر به سرش گذاشت بعد توضیح داد که چه کارایی میخوان انجام بدن و امیدواره که ملینا تو بیمارستان تجربه خوبی پیدا کنه.

    بعد از اون یه خانم اومد که تور دیدن از بخش رو برامون گذاشت و اشپزخونه رو به من نشون داد واسه نوشیدنی و غذا.

    نفر بعدی یه خانمه بود که مسئول بازی با بچه ها بود و برای ملینا اسباب بازی و دی وی دی آورد و  با ملینا نقاشی کشید. 

    تا اینجاش که همه چیز اوکی هست. 

    و اما عمل گوش جریانش اینه که پشت پرده گوش میانی به جای اینکه خالی باشه مقداری مایع جمع شده که باعث میشه صداها رو واضح نشنوه و این روی یادگیریش تاثیر میذاره. قراره یه قرقره کوچک به نام گرومیت تو گوشش کار بذارن که اب رو تخلیه کنه بعد از یکسال هم خودش میفته. بعد از این عمل میتونه صداها رو واضح بشنوه.

    عمل سختی نیست و اگه اوکی باشه بعد از دو سه ساعت میتونیم بریم خونه .

    اینا رو نوشتم تا به خودم یادآوری کنم کجا دارم زندگی میکنم و خدا رو شاکر باشم که هوای منو بچه هامو داره .

    .....

    این روزها بیشتر دنبال کار میگردم و تمرکزم رو گذاشتم روی یه سالن خوب . کمتر فرصت میکنم بیام اینجا ، امسال از ایران چنتا کتاب اوردم و بیشتر کتاب میخونم تا اینکه پای اینترنت باشم. 

    اگه امکانش بود دلم میخواست چند روزی بدون موبایل بگذرونم ولی با وجود بچه ها نمیشه. 

    ملودی از مدرسه جدید راضیه و ملینا هم عادت کرده به مدرسه . من هم  فرصت دارم واسه خودم و در کل راضی هستم. 

    امیدوارم که بچه های شما هم به سلامتی مدرسه رو شروع کنن و سال تحصیلی سرشار از موفقیت و رضایت در پیش داشته باشن. 

    فعلا

    [ پنج‌شنبه 1 مهر‌ماه سال 1395 ] [ 10:30 ق.ظ ] [ صاحب این ذهن ]

    سلام دوستان عزیزم منو یادتون هست؟ مهسا هستم


    سفر امسال سورپرایز بود خود عید فطر ظهر رسیدیم شیراز بعد از یه سری معطلی و گیر تو فرودگاه خواهر و داداشام اومده بودن دنبالم .مامان بابام خبر نداشتن و منتظر بودن که بچه ها واسه نهار برن خونشون.ما تو راه بودیم مامانم هی زنگ میزد رو گوشی خواهرم که کجایین ؟ دیر نیاین .میگفت همین امروز همتون کار دارین دیر میاین.

    خلاصه رفتیم در خونه که رسیدیم مامانم به خیال اینکه داداشم هست تو آیفون نگاه نکرد همینجوری در رو باز کرد ..رفتیم بالا دیدم در آپارتمان بازه مامانم هم از تو آشپزخونه غر میزنه که چرا دیر اومدین. رفتم جلو و سلام کردم مامانم یه آن شوک شد برگشت سمت در منو دید..

    زبونش بند اومده بود و با دست هی به بابام اشاره میکرد واقعا نمیتونست حرف بزنه .. یه آن پشیمون شدم از سورپرایز کردنشون. چند ثانیه بعد شروع کرد به اشک ریختن و قربون صدقه رفتن. بابام هم گریه میکرد و منم هق هق گریه میکردم.

    از ذوق نمیتونست روی پاهاش  وایسه منم بردمش نشوندمش روی مبل و خواهرم کمی آب بهشون داد تا آروم شدن. بعد شاکی شدن که چرا به ما خبر ندادی گفتم میخواستم روز عید فطر خوشحالتون کنم.

    تا عصر یه سره گفتیم و خندیدیم بعدش سوغاتیا رو بهشون دادم همه کادوهاشون رو دوست داشتن خدا رو شکر.

    عروس خانوم هم بود در کل دختر خوبیه و آرومه .من تو این مدت شناختی ازش پیدا نکردم چون پدرش بیمارستان بستری بود و این طفلک هم گرفتار بود. متاسفانه چند روز پیش هم پدرش به رحمت خدا رفت.

    هفته های اول به تدارک کارای عروسی گذشت که عالی بود. عروسی داداش لذت داره .وقتی از آرایشگاه اومد خونه تو لباس دامادی که دیدمش اشکام سرازیر شد و یه دل سیر بوسیدمش.هزار ماشالا داماد شایسته و خوش تیپی شده بود.

    عروسی هم به بهترین نحو برگزار شد خیلیها کم لطفی کردن نیومدن و بدتر از همه اینکه خبر ندادن که نمیان و کلی غذا اضافه بود که اگه گفته بودن نمیان جایگزین دعوت میکردیم .

    عروس هم زیبا شده بود و کلا برازنده همدیگه بودن.

    ده روز مهمون از شهرستان داشتیم که این قسمتش سخت بود چون پذیرایی از اون همه آدم تو آپارتمان مشکل بود .در هر صورت تلاش کردیم که بهشون خوش بگذره.

    بعد از رفتن مهمونا با مامان بابا هر روز یه جای دیدنی شیراز رو میرفتیم که بهترین قسمت سفر بود. تخت جمشید هم امسال موفق شدم برم .دوستام و فامیل هم محبت داشتن جوری که صبحانه ها هم دعوت بودم بعد میومدم خونه لباس عوض میکردم میرفتم نهار باز میومدم خونه استراحت میکردم و حاضر میشدم برای شام.

    از هر چی منوی غذا بود زده شده بودم دلم یه غذای ساده خونگی میخواست واسه همین چند روز استاپ کردم و فقط دستپخت مامانم رو میخوردم.

    خانم داداشم و خواهر م هم مثل همیشه همه جوره به بچه هام میرسیدن و من خیالم راحت بود در کل این مدت واسه خودم بودم و هیچ کسی هیچ جا نمیذاشت من دست به سیاه سفید بزنم. تبدیل شده بودم به یه زن چاق تنبل که همش تو رستورانا و آرایشگا ه ها و سونا و جکوزی بود. در کل برای کوتاه مدت لایف استایل باحالی داشتم .....

    بچه ها سفر ایران رو دوست داشتن و زبون فارسی شون کلی پیشرفت کرد خصوصا ملینا که دیگه آبرو برای من نذاشت .در جهت تربیت بچه هر چی تلاش کرده بودم تو سفر ایران همه بی تاثیر بود. یه جورایی بچه هام برخورد بچه های تو ایران رو کپی  میکردن و زیاد حرف شنوی نداشتن.

    خوشحال بودم از اینکه در سفر هستیم و قرار نیست اونجا زندگی کنیم چون سبک زندگی خیلی متفاوت بود از همه مهمتر کنترل بچه ها مشکل بود.منم اجازه دادم که تفریح کنن آزاد گذاشتمشون و سخت نگرفتم. به محض اینکه برگشتیم خواب و خوراک و رفتارشون و روتینشون برگشت به حالت قبل.تنها دلتنگی براشون مونده که هنوزم هر دو شدیدا دلشون برای خانوادم تنگ شده.

    یونیفرماشون رو حاضر کردم کارای سرویس ملودی و اعتراض برای مدرسه ملینا انجام شده و هر دو همین پنج شنبه میرن مدرسه.

    روزی که رسیدم اینجا پدر بچه ها اومد دنبالشون و منم چند روز فرصت داشتم به کارام برسم و از همه مهمتر استراحت کنم .خستگی راه و ترانزیت طولانی دبی منو از پا در آورده بود .بچه ها که رفتن موبایلم رو خاموش کردم و خوابیدم .

    تا چند روز گیج و خسته بودم ولی خوشبختانه دچار افسردگی و دلتنگی بعد از سفر نشدم تازه خوشحال بودم که اومدم خونه. خانواده م سنگ تموم گذاشتن و همه جوره لطف داشتن ولی من دلم برای آرامش خونه خودم تنگ شده بود.

    خلاصه که جاتون خالی همه چیز عالی بود و ما آماده شدیم برای ورقی دیگه از فصلی جدید.

    امیدوارم شما هم هر جای دنیا هستین در کنار عزیزانتون شاد باشید.

    فدای شما

    فعلا...






    [ شنبه 6 شهریور‌ماه سال 1395 ] [ 11:08 ب.ظ ] [ صاحب این ذهن ]

       1    2    3    4    5      ...    25    >>

    .: Weblog Themes By SibTheme :.

    آمار سایت
    تعداد بازدید ها: 251032