• پاتریس
  • X
    تبلیغات
    رایتل

    Lovely Melody
    ملودی زندگی زیباست 
    قالب وبلاگ

    سلام سلام‌سلام

    ما مثل همیشه خوبیم، اتفاق خاصی نیفتاده ، بچه ها گرفتار درس و مدرسه و منم سر کار و خونه و بچه داری هستم . 

    هالوین خوب بود امسال ملودی با ما نیومد و من و ملینا تنها رفتیم تریک و تریت. کلی شکلات و سوئیت جمع کردیم. دست اخر هم در حد مرگ ترسیدیم دوتامون. ته یه خیابون خلوت تو تاریکی، یه مجسمه اسکلت دیدیم که کنار ساین خیابون روی یه صندلی بود . رفتیم نزدیکتر که ملینا کنارش عکس بگیره منم موبایلم رو در اوردم که عکس بگیرم، همینکه ملینا رفت کنارش وایسه، اقاهه پرید سمت ما و فریاد کشید. اون یه ادم واقعی بود که لباس اسکلت پوشیده بود و ماسک زده بود. اونقدر ماهرانه بی حرکت نشسته بود که ما با مجسمه اشتباه گرفتیم. نتبجه ش شد گریه و وحشت ملینا و جیغ های ممتد من و خنده ای که نمیتونستم کنترل کنم. 

    خلاصه که به معنای واقعی ترس رو تجربه کردیم ولی باحال بود

    پاییز اینجا خیلی زیباست و هر روز که ملینا رو میبرم مدرسه کلی لذت میبرم دلم میخواد برگهای زیبا رو نوازش کنم، هوا کمی سرد شده اما دلپذیره 


    مدتیه فکر درس خوندن به سرم زده و این بار میخوام مامایی بخونم ، دوست دارم که یه کار جدید انجام بدم و از این سکون اخیر خارج بشم. همیشه فضا برای بهتر شدن هست. 

    .....    


    مرد رابطه م رو کم کم دارم دور میکنم و میخوام تصمیم نهاییم رو بهش اعلام کنم. وقتی که از کیفیت خودت مطمئنی نباید به کمتر از اون رضایت بدی. هیچ گاه برای شروعی دیگر دیر نیست اونقدر باید مقاوم باشم تا در نهایت به  اون چیزی که بهم ارامش میده دست پیدا کنم. قلبم گناه داره حجم زیاد بدجنسی ادمها ازارش میده

    ..  .....


    امیدوارم هر جا هستین بخندین


    فعلا بای

    [ جمعه 19 آبان‌ماه سال 1396 ] [ 10:57 ب.ظ ] [ صاحب این ذهن ]

    سلام به دوستانی که هنوزم با وجود بیزی بودن من ، باز هم محبت دارن و جویای حالم هستن

    خیلی دلم میخوا د بنویسم ولی  در کنار گرفتاریهای زندگی نمیدونم چی بنویسم

    ملودی سال هشت هست و درسهاش زیاد شده

    ملینا سال یک هست و تازه داره خوندن نوشتن یاد میگیره و پوست منو کنده.

    خودمم  تو سالن مشغولم و راضی هستم  کلی دستم راه افتاده و همه چیز خوبه 

    فکرم این روزها کمی درگیره رابطه ای هست که توش قرار دارم و بی نهایت طرف مقابلم رو دوست دارم  اما گاهی احساس میکنم ادامه ش به این شکلی که هست درست نیست کاش میشد ذهن مردها رو خوند 


    امروز کلی خدا رو شکر کردم که اینجا زندگی میکنم یه مورد خیلی خیلی اورژانسی پیش اومده ، صبح رفتم پیش دکترم اون هم خیلی راحت  باهام حرف زد و بدون هیچ سوالی منو ریفر داد به کلینیک خصوصی ، الان زنگ زدن و برای فردا بهم وقت دادن که برم و کارم رو انجام بدن. باورم نمیشه اینقدر سریع خیالم رو راحت کردن

    اگه ایران بودم معضل بزرگی میشد .

    بچه ها کماکان پدرشون رو دو هفته ای یک بار میبینن هر بار میبینمش احساس میکنم پیرتر شده ، بچه ها دوسش دارن و وقتی میرن پیشش خوشحالن، معمولا هیچ سوالی نمیپرسم وقتی میان خونه ، فقط میپرسم خوش  گذشت ؟ هر دو‌ میگن خوبه و ددی ما رو گردش میبره


    چه اتفاقی میفته که کسی که باهاش سیزده سال زندگی کردی یهویی میشه غریبه ای که اگه از کنارت رد بشه برات مهم نیست


    میدونم که ما ادما تا یه سنی دیگه چشمامون باز میشه و قراره درس بگیریم و اشتباه گذشته رو تکرار نکنیم. اما من از نظر احساسی  هنوز همون دختر ۱۶ ساله ای هستم که بودم . رشد نکردم و هنوز تمام دنیام و انرژیم رو میریزم به پای کسی که من دوسش دارم بعد خسته میشم و عصبانی که چرا برعکس جواب میده


    به واسطه کار کمتر میرسم اشپزی کنم و بچه ها بیشتر غذای آماده میخورن و این نوع غذاها سالم نیست اصلا و من بابتش ناراحتم

    همه میگن ساعتت رو تنظیم کن به کارات می رسی  منم میدونم ولی مشکلم اینه که تنبلی میکنم   ، دلم برای مهسای پر انرژی خسته گی ناپذیر و فعال تنگ شده. دیگه نمیتونم دیوارهای خونه رو رنگ کنم  دیگه  خیلی از کارها رو نمیتونم انجام بدم


    دلم یه هالیدی چند روزه میخواد جایی گرم با افتابی سوزان و صدای دریا. اونقدر سفر ایران گرونه که یک سال باید بدوم و جمع کنم تا بتونم سال دیگه تابستون برم دیدن خانوادم . تازه سفر به ایران  از نظر بچه هام هالیدی محسوب نمیشه و میگن اون فقط دیدار خانوادس

     من برم دنبال ملینا که الان چشم انتظاره از مدرسه برش دارم.....

    فعلا بای

    [ دوشنبه 17 مهر‌ماه سال 1396 ] [ 02:00 ب.ظ ] [ صاحب این ذهن ]

    سلام خوبین؟

    صبح میرم سر کار تا عصر ، میام خونه دیگه جون ندارم تکون بخورم. بچه ها دارن بزرگ میشن انتظاراتشون فرق کرده منم باید بیشتر تلاش کنم . 

    امسال هم ایران نمیرم ، دلم تنگ شده ولی خب شرایطم جور نیست. انشالا سال آینده میرم.

    مدرسه ها تعطیل شده ملینا کلاب تابستونه میره ملودی هم سرش با دوستاش و شنا گرمه. تینیجر شده کمی اخلاقش عوض شده اما همچنان دست راست منه و همه جوره منو کمک میکنه. 

    مرد رابطه ام هم خوبه رفته ایران و من این روزها دلتنگم ، خنده م میگیره که این دلتنگی واسه چیه. گاهی حس ۱۸ سالگی سراسر وجودم رو میگیره تپش قلبم بالا میره. گاهی هم مثل پیرزنی ۸۰ ساله حوصله شانه کردن موهامو هم ندارم. من تو هر چی زرنگ باشم  اما تو رابطه احساسی  گیج میزنم، از شانسم هم همیشه گیر کسانی میفتم که باید بهشون خدمات بدم . فعلا که مردی پیدا نشده که ناز منو بکشه لوسم کنه قربون صدقه م بره سورپرایزم کنه. شاید باید قید مرد رو بزنم 


    چند روزه سر کار نرفتم ، ماجرا از این قراره که یه پیلینگ ماسک تو سالن گذاشتن رو پوستم ، بعد از یک ساعت بدنم ریاکشن شدید نشون داد صورتم و گردنم ورم کرد و روانه بیمارستان شدم

    این چند روز هم ورم صورتم کمتر شده و فعلا دارم دارو میخورم 

    یک هفته مرخصی استعلاجی دارم بدنم ضعیف شده ، احتمالا پنج شنبه برمیگردم سر کار. 


    سریال شهرزاد و عاشقانه رو دوست دارم، از این رنگ امیزی های ریلکسینگ خریدم شبها قبل از خواب رنگ امیزی میکنم خیلی کمک میکنه و بهم آرامش میده. 


    سریال آن شرلی رو دارم نگاه میکنم خیلی دوسش دارم شخصیتش کپی ملیناست که هی حرف میزنه و توضیح میده، ملودی هم داستانش رو دوست داره . 


    دلم برای اینجا تنگ‌ شده بود الان خوشحالم که نوشتم 

    دوستون دارم

    [ سه‌شنبه 3 مرداد‌ماه سال 1396 ] [ 01:19 ب.ظ ] [ صاحب این ذهن ]

    نماز روزه هاتون قبول، حتما که با این ماه خیلیهاتون حال میکنید و بهتون خوش میگذره ، خب خدا رو شکر که سرتون گرمه 


    حتما بمب گذاری منچستر رو شنیدین راجع بهش، ملودی کنسرت آریانا گرانده رو در شهر بیرمینگهام رفت که خیلی خدا رحم کرد این اتفاق اونجا نیفتاد

    کلا که این روزا هر جا میریم نمیدونیم ایا بمب قراره منفجر بشه یا اینکه امن هست. یکی دو هفته س مسلمونای شهر توی مرکز شهر قرآن رو با صدای بلند دارن پخش میکنن و مردم اینجا اونقدری جنبه دارن که بعد از حوادث اخیر صداشون در نمیاد و اعتراض نمیکنن


    دیروز هم با تمام دلنگرانی های من ملودی با دوستش رفت لندن که کنسرت  ۱۵ تا خواننده یکجا برگزار میشد و خیلی هم فستیوالش معروفه، ولی تا برگرده خونه دل تو دلم نبود. اما خدا رو شکر سلامت رسید خونه خیلی هم بهشون خوش گذشته بود


    میگم خاک بر سر هوای اینجا همش بارونیه امسال، کلا از وقتی اومدم تو این کشور از بارون و حال و هوای بارونی متنفر شدم، هر چیزی به اندازش باشه نعمته بیشتر که شد نکبته


    ملینا هم خوبه روز به روز بیشتر حرفای پر از منطق میزنه که هم باعث خنده من میشه و هم بهش افتخار میکنم . نامه ای پر از رضایت از معلمش  دریافت کردم که باعث شد همون روز براش یه تبلت جدید بخرم بچم حالشو ببره.


    دلم برای خانوادم یه ذره شده اونقدر دلم میخواد مامانمو بغل کنم محکم و ببوسمش ولی متاسفانه امسال شرایطش رو ندارم. اما میدونم خدا هست و کمکم میکنه


    دلم برای دیدار روی یار تنگه ولی از قدیم گفتن مردا رو کم محل کن تا بیفتن دنبالت  شوخی کردم شما به دل نگیر


    یه بطر ش رو خالی کردم کل روز رو قیلی ویلی میرفتم خلاصه که کار هر بز نیست خرمن کوفتن، منو چه به مستی اونم از نوع خرکیبعضی از این خطوط هم هنوز نتیجه اون مستیه بعد از ش هست


    چرا اصولا من سیاست ندارم؟ و انتخابهای نادرست انجام میدم؟ کلا انتخاب نکنم بهتره


    روزهامشده کار خونه کار خونه گاهی هم این وسط مسطا میشه کار خونه جیم کار جیم خونه، 

    بگذریم من با این هی فیور یا به قول یه دوست ایرانی تب علفی چیکار کنم؟ حساسیت فصلی  دیوونم میکنه امشب چسب زدم روی کل بینی م شاید عطسه نکنم عامو روانیم کرده والا به خدا

    برم بخوابم که فردا سر کار چرت نزنم 

    فدای همتون





    [ یکشنبه 21 خرداد‌ماه سال 1396 ] [ 10:26 ب.ظ ] [ صاحب این ذهن ]

    بعد از چندین سال که از جداییمون گذشت بالاخره رفتیم سفارت در لندن و کارهای ثبت طلاق رو انجام دادیم . وقتی رسیدم هنوز نیومده بود کلافه شدم فکر کردم نمیاد ولی مثل همیشه آدرس رو اشتباه رفته بود واسه همین طول کشید تا برسه

    خانمی که مسئول باجه بود بسیار مهربون بود و گفت نیازی نیست مجدد بیاین گویا مشکلی تو مدارک بود ، منتظر موندیم تا کار تموم بشه ، دست آخر امضا کردیم و هر کدوم راه خودمون رو رفتیم. آسمون بارونیه لندن برام زیبا و دلپذیر شده بود حال و هوای آزادی مطلق تمام وجودم رو گرفت . حالم عالی شد چون به تمام کابوسهای هفده سال پایان دادم جون گرفتم . حالا منم خودم و زندگیم


    رفتم رستوران ایرانی غذای مفصلی خوردم بعدش رفتم قنادی عمانوئل  و کلی نون خامه ای و رولت برای خودم و دوستام خریدم و راهی لستر شدم. 


    هیچگاه در زندگیم اینقدر راحت و آسوده نبودم خدا رو شاکرم که این روز پیش اومد و من نفس کشیدم و دوباره متولد شدم. زنی ۳۷ ساله با دو دختر زیبا در غربتی که الان خونه ش شده. 


    اشلی چند روز مهمونمون بود و گندی به خونه زندگیم کشید که نگو ولی هی تحمل کردم تا امروز که رفت و من تمام خونه رو تمیز کردم . دخترا رفتن پیش پدرشون و من الان به موزیک مورد علاقه م گوش میکنم پنجره اتاقم بازه و نم نم بارون حس خوبی بهم میده. البته که چای هم کنار دستم گذاشتم


    ارزو دارم که مردم کشورم این بار رنگ شادی رو ببینن. 

    [ جمعه 29 اردیبهشت‌ماه سال 1396 ] [ 08:06 ب.ظ ] [ صاحب این ذهن ]

    خداییش کار کردن خیلی خوبه درسته که وقتی میام خونه احتیاج به یه ماساژ اساسی دارم ولی خدا رو شکر میکنم که همه چی خوبه و کارم داره خوب پیش میره.

    میگم چرا بعضی از آقایون ایرانی این مدلی هستن؟ تا بهشون محبت میکنی سرویس میدی هواشون رو داری احترام میگذاری اصلا تو رو نمیبینن ولی همین که کنار بکشی و دیگه تحویلشون نگیری برخوردشون عوض میشه و همه کاری میکنن تا بهشون توجه کنی.

    خیلی وقتا تلاش کردم که کسی رو که دوست دارم رو محکم نگهش دارم همه جوره انرژی و وقت و پول و احساس خرجش کنم و به قولی سنگ تمام بذارم ولی کامل نتیجه عکس داد و از من دور شد. دیروز داشتم با خودم فکر میکردم که مهم نیست من چقدر تلاش کنم مهم اینه که این آدم همینه استایل زندگیش همینه دلش نمیخواد از اون حالت ریلکسی بیاد بیرون و با همینی که هست خوشحاله . این وسط منم که هی الکی تلاش کردم این فکر یهو از سرم گذشت و یه حالت آرامش پیدا کردم انگار که منتظر بودم کسی بهم بگه کافیه برای هر کسی به اندازه ارزشش وقت بذار. چشمام باز شد و خودم به این نتیجه رسیدم که رها کنم . زیادی جوجه ماشینی رو فشار بدی تو دستت خفه میشه. از سر ذوق و هیجان فشردیش تو دستت ولی اون بیچاره مرد. هر چیزی رو بخوام با اصرار داشته باشم زودتر از دستش میدم این درسی هست که عملا در زندگی تجربه کردم.

    دلم برای یه قربون صدقه اساسی تنگ شده یکی که بهم بگه دورت بگردم تو بهترین زن دنیا هستی

    یکی که بگه عشق من ظرفا رو بیخیال بیا تو بغلم

    یکی که اونقدر منو تو قلبش فشار بده که نفسم بند بیاد

    یکی هست ولی این کارایی که گفتم رو انجام نمیده دلم میسوزه برای این همه عشقی که داره هدر میره.

    ولی یک در میلیون هم هیچ زمانی از جدا شدنم پشیمون نیستم و هر روز خدا رو شاکرم که بهم قدرت داد تا از اون دایره تکرار بیهوده بیام بیرون.

    ...................................

    غیبت کافیه ... من امروز سالاد الویه درست کردم کیک هم پختم بردم سر کار ، همکارام کلی لذت بردن و ازم خواستن تغییر شغل بدم و هر روز براشون کیک درست کنم . منیجر سالن گفت تو با این همه استعداد حیفی باید یک شاهزاده بیاد تو رو با خودش ببره تا خوشبخت بشه چون با هر کسی بری اون آدم خوشبخت میشه

    کویین عزیزم دیروز تشریف آوردن شهر ما با اینکه دلم میخواست برم دست بوس ولی فرصت نکردم.


    بچه ها دو هفته برای ایستر تعطیل هستن این هفته پدرشون میاد دنبالشون و قراره که پیشش بمونن واسه چند روز. ملینا یه چمدون لباس حاضر کرده به منم میگه غصه نخوریا زود برمیگردم.

    سیزده بدر امسال سبزه عید رو باد برد آیا به این معناست که آرزوهای من بر باد رفت؟

    حامد همایون فردا شب لندن کنسرت داره دلم میخواد برم ولی بلیط گیر نیاوردم اما در عوض برنامه م اینه که ملودی رو واسه تولدش بفرستم کنسرت آریانا گرانده که خیلی دوست داره . وقتی قیافه خوشحال و پر از هیجانش رو تصور میکنم کلی ذوق مرگ میشم و بیخیال خودم میشم.


    گرانترین هیر کات و هایلات عمرم رو سه روز پیش انجام دادم. دویست و سی پوند برای کوتاهی و هایلایت به آقای متیو پرداخت کردم ولی موهامو خیلی دوست دارم. بعدش عذاب وجدان گرفتم که با این پول میتونستم سورپرایزی مامان بابامو بفرستم مشهد هم زیارت هم سیاحت. مامانم جاهای مذهبی رو دوست داره و امام رضا رو خیلی دوست داره که هر سال یه سر بره. شاید جور شد و تونستم بفرستمشون.


    امسال برنامه سفر به ایران کنسله اما میخوام بچه ها رو یه سفر ببرم یه کشور اروپایی که خیلی هم گرون نشه.از طرفی هم مامان بابام چشم به راه تابستون هستن نمیدونم چه جوری بهشون بگم که ناراحت نشن.


    دلم چاغاله بادوم و گوجه سبز میخواد شما جای من نوش جان کنید.

    برم بخوابم صبح زود باید برم سر کار

    دوستون دارم بای

    [ شنبه 26 فروردین‌ماه سال 1396 ] [ 12:04 ق.ظ ] [ صاحب این ذهن ]

    سرم شلوغه کار و بچه هاست خیلی دلم میخواد بیشتر بیام بنویسم ولی فرصت نمیکنم. امسال ملودی دبیرستان رفته و کمی درسهاش سنگینه کلاسش که تمام میشه ملینا رو از مدرسه برمیداره و میان خونه بعدش منم میرسم خونه . خدا رو شاکرم که این بچه هست واقعا اگه ملودی نبود زندگی من لنگ بود.

    .................................................................

    از روزی که دیدمش تا امروز که دارم اینجا مینویسم مهرش تو دلم نشسته  و زندگیم رو همین گرم و زیبا کرده. متانتش رو دوست دارم شاید انتخاب خیلی خوبی نباشه ولی دنیامو رنگی کرده . عشق کلا چیز خوبیه

    ..................................................................

    سبزه هامون در هوای سرد و ابری اینجا سبز شدن منم از هیجان عید دارم میمیرم

    ...............................................................

    دوستون دارم

    [ شنبه 21 اسفند‌ماه سال 1395 ] [ 10:36 ب.ظ ] [ صاحب این ذهن ]

    سلام نوبتی باشه الان نوبت شماست. بشمارم بگم از صبح تا ساعت کنونی که دوازده شبه چکار میکردم؟

    صبح که ملودی رو‌حاضر کردم رفت مدرسه

    ملینا رو‌صبحانه دادم لباسشو پوشید بردمش مدرسه

    اومدم خونه یه کافی درست کردم خوردم حاضر شدم رفتم دنبال خرید برای سالنی که توش کار میکنم

    خریدمو انجام دادم یه سر رفتم ابزار فروشی یا بهتر بگم کمد آقای ووپی (یه هموطن نازنین ایرانی) تا یه سری اسپری یخ شکن برای ماشینم بخرم

    بعد رفتم سالن مشتری داشتم تا ساعت دو‌ونیم

    بعد از کار رفتم دنبال ملینا و زیر بارون شدیم موش ابکشیده

    اومدم خونه غذای ملینا رو‌دادم اتاقشون رو مرتب کردم

    دیدم بارون شدید شد تصمیم گرفتم برم دنبال ملودی که تو راه خیس نشه

    نیم ساعتی تو راه بودم تا رسیدم و آوردمش خونه

    رسیدیم خونه همسایه بغلی زنگ‌زد خواهش کرد ببرمش تا تعمیرگاه تا بتونه ماشینش رو برداره 

    یک‌ ساعتی کارش طول کشید ولی ماشینش رو‌تحویل گرفت

    در رو‌که باز کردم دیدم پست تختخواب جدیدم رو اورده

    با هیجان‌ تخت خواب قدیمی رو باز کردم  و جا دادم تو جعبه تخت جدید و جدیده رو سر هم کردم( اینجا همه وسایل خونه داخل بسته میاد و‌خودمون باید قطعاتش رو سر هم کنیم) 

    ما بینش هم ملودی هی چایی میاورد برام

    بچه ها رو‌خوابوندم

    چهار ساعت با تمیز کاری بعد نصب کارم  طول کشید 

    لباسا رو‌از ماشین لباسشویی دراوردم و پهن کردم روی جا لباسی

    اشپزخونه رو‌مرتب کردم

    ظرفها رو‌شستم

    یه‌ پرتقال پوست کندم واسه خودم 

    به کمپانی برق و گاز زنگ زدم که قبض بفرستن برام

    مشتری رنگ مو واسه فردا رو‌هماهنگ کردم 

    و الان از کمر درد و‌پا درد خوابم نمیبره شایدم‌از نوشیدن چای زیاد

    [ شنبه 18 دی‌ماه سال 1395 ] [ 01:24 ق.ظ ] [ صاحب این ذهن ]

       1    2    3    4    5      ...    26    >>

    .: Weblog Themes By SibTheme :.

    آمار سایت
    تعداد بازدید ها: 254610