• پاتریس
  • X
    تبلیغات
    مدیسه
    رایتل

    Lovely Melody
    ملودی زندگی زیباست 
    قالب وبلاگ

    سلام  سلام سلام

    من عالی هستم خدا رو شکر. یه عالمه خبرای خوب 

    جایزم رو‌که یه سشوار بود و لوح تقدیر در مراسم اهدا جوایز به عنوان دانشجوی برتر سال دریافت کردم و کلی به خودم افتخار میکنم.

    چند روز دیگه به سفر به ایران باقی مونده یعنی هفته دیگه این موقع پیش خانوادم هستم

    عروسی عروسی عروسی گل به سر عروس یالا دامادو ببوس یالا و ....

    عروسی ته تغاری چند هفته دیگه س و من رسما باز خواهر شوهر میشم اونم از نوع خارجکی خوبو

    [ شنبه 12 تیر‌ماه سال 1395 ] [ 10:07 ب.ظ ] [ صاحب این ذهن ]

    سلام من زنده ام فقط گرفتار بودم

    کالج رو دوماه زودتر از همه تمام کردمو به عنوان بهترین دانشجو انتخاب شدم اخر این ماه باید برم واسه جایزه گرفتن

    بچه ها خوبن این روزای افتابی سعی کردم ببرمش پیک نیک جاتون خالی خوش گذشت

    ملودی هم داره وارد مرحله جدید نوجوانی میشه و کمی تغییرات در رفتارش دیده میشه ولی باز هم همون دختر دوست داشتنی و مونس منه.

    ملینا هم که خوش زبونی و شیرینی خودشو داره

    منم دارم برای سفر به ایران حاضر میشم چیزی نمونده و من کلی کار دارم که باید انجام بدم

    این روزها دارم برای احساسم سوگواری میکنم و حال خوشی ندارم ولی میدونم میگذره

    در کل که زندگی زیباست و باید پیش رفت . 

    [ سه‌شنبه 18 خرداد‌ماه سال 1395 ] [ 10:03 ق.ظ ] [ صاحب این ذهن ]

    دنیای اطرافمون پر شده از آدمهای جورواجور که هر روز یه سازی میزنند. بنا بر تربیتی که شدم بیشتر سعی کردم با ساز همه برقصم تا کسی دلگیر نشه تا کسی ناراحت نشه ، زمان زیادی گذشت تا یاد گرفتم به واسطه رقصیدن های زیاد منم که باید پادرد شبانه رو تحمل کنم و بی خوابی بکشم. سخته که خودت رو ، نوع نگرشت رو عوض کنی و به خودت آموزش خود دوست داشتن بدی.

    .......................................................................................

    عید نوروز بهمون خوش گذشت و تونستیم با فامیل مادری و دوستان دیداری تازه کنیم و جاتون خالی یه سیزده بدر اساسی و درست و حسابی بریم.بچه ها هم این چند روز همه جوره کیف کردن منم سخت نگرفتم. در کل همه روزها عالی بود.

    .................................

    هفته گذشته هفته ای پر از کار و مشغله بود و باید یه مدل کامل رو با در نظر گرفتن همه فاکتورها و بر اساس کشور انتخابی تحویل میدادم. دایم در حال خرید و کم و کسری بودم تا دیروز که بالاخره انجام شد ولی نتونستم مقام بیارم چون در لباس مدل کوتاهی کردم و با کشور انتخابی من همخوانی نداشت اما نمره کامل رو به دست آوردم.

    ............................

    دلم میخواد از دلگیریها بنویسم از آدمهایی که ناعادلانه احساس و شخصیت دیگران رو زیر سوال میبرن و به خودشون اجازه توهین میدن آدمهایی که فکر میکنن داشتن پول بهشون این اجازه رو میده که تحقیرت کنن و تو سکوت کنی. من نمیپذیرم که برای خشنودی دل آدما خودم رو کوچیک کنم. تحمل میکنم ولی تا یه حدی ، شاید منم دیگه آدم  گذشته نیستم و نمیخوام هی پاسخگو باشم .

    هیچ چیزی در این دنیا دایمی نیست حتی محبت آدمها که رایگانه ، دور شدن ازشون تنهایی میاره ولی این به مراتب بهتر از تحمل اونهاست.

    ...........................

    نمیدونم گفتم یا نه ولی بلیط ایران رو با لطف یه دوست گرانبها خریدم و این روزها با امید بیشتری چشم به راه تابستون هستم.

    ........................

    دخترا هم خوبن و هر دو همه جوره شدن علت خنده ها و امید من به آینده. خدا رو برای وجودشون شاکرم.

    ..........................

    عکسهای عید رو به زودی آپلود میکنم تاخیر رو بذارید به حساب شلوغی این روزها و البته تنبلی

    .........................

    سریال شهرزاد رو دنبال میکنم و داستانش رو دوست دارم چون متفاوته و شخصیت شهرزاد خیلی جاها آموزنده س.

    ..........................

    بوس برای همتون

    فعلا




    [ شنبه 28 فروردین‌ماه سال 1395 ] [ 04:46 ب.ظ ] [ صاحب این ذهن ]

    [ دوشنبه 23 فروردین‌ماه سال 1395 ] [ 01:34 ب.ظ ] [ صاحب این ذهن ]

    میدونم که این روزها در ایران همه مشغول دید و بازدید عید هستن و کمتر فرصت میکنید که بیاید اینترنت. خیلی از دوستام واسه عید رفتن ایران و ما زیاد جایی عید دیدنی نرفتیم. اما سه چهار روز مهمون داشتم جای همه خالی خوش گذشت .روز عید هم یه مهمونی ایرانی رفتیم که خوب بود و بچه ها تونستن حسابی بازی کنن و دوست پیدا کنن.

    این روزها هم تعطیلات ایستر هست و دو هفته مدارس تعطیله شاید بچه ها رو یه سر ببرم لندن

    [ سه‌شنبه 10 فروردین‌ماه سال 1395 ] [ 09:13 ب.ظ ] [ صاحب این ذهن ]

    گفته بود نمیاد رضایت بده که منو بچه ها بتونیم گذرنامه جدید بگیریم .معتقده که من در حقش ظلم کردم و الان وقتشه که جبران کنه و اینکه براش مهم نیست که من و بچه ها نتونیم بریم ایران. فکر کردم شوخی میکنه ازش پرسیدم جدی میگی؟ گفت آره از نظر قانون این حق منه که اجازه ندم گذرنامه ایرانی بگیری و به من ربطی نداره که تو میخوای سه تا چمدون سوغات ببری. این تازه اولشه...

    اصلا دلم نمیخواد بحث کنم و کشش بدم و خودمو خسته کنم. اونم حتما دلایل خودشو داشت و اینجا جایی بود که قانون مزخرف ازش حمایت میکرد .

    فکر کردم باید برم و پیگیر بشم تا ببینم راهش چیه و من چکار کنم.

    صبح بیدار شدیم ساعت 5 راه افتادیم سمت سفارت .جاده خلوت بود ولی به لندن که نزدیک شدیم شلوغ بود سفارت هم مرکز شهر بود.ساعت 8:30 رسیدیم نفر 7 بودیم. شماره گرفتیم و منتظر شدیم تا نوبتمون شد.از خونه تمام مدارک رو حاضر کردم و نگرانی نداشتم .مامور سفارت مدارکم رو تحویل گرفت و پول رو پرداخت کردم منتظر بودم که بگه رضایت پدر بچه ها. حرفی نزد و فقط گفت : دو هفته دیگه براتون پست میکنیم. باورم نمیشد از خوشحالی اشکم دراومد.

    بعد فهمیدم که اولین بار چند سال پیش که با هم گذرنامه گرفتیم خروج دایم و مکرر رو امضا کرده و دیگه نیازی به حضورش نیست اینو خانم مسوول اونجا گفت.

    با خوشحالی تمام اومدیم بیرون یه روز آفتابیه زیبا بود .دوستای بسیار مهربون و دوست داشتنی دارم که لندن زندگی میکنن ولی نمیخواستم مزاحمشون بشم چون از قبل خبر نداده بودم .حتی خاله جونم و بچه هاش هم هستن ولی تصمیم گرفتم بچه ها رو ببرم لندن گردی.

    خلاصه که بهترین موقعیت بود واسه مرکز گردی و دیدن جاهای زیبا. حدودای ساعت 2 خسته شدیم و سر از رستوران ایرانی درآوردیم با غذاهای خوشمزه. من شهر لندن رو دوست دارم واقعا زیباست اما تردد سخته .البته به مدد نویگیشن گوگل همه جاها رفتیم و بهمون خوش گذشت. دست آخر هم سر راه به سمت شهرمون رفتیم قنادی عمانوَل  که نون خامه ای و رولت هاش محشرن. ساعت 5 بود که افتادیم تو جاده و به سمت شهرمون راه افتادیم.

    یه ساعتی از لندن دور شدیم که وسط اتوبان یه ماشین چراغ زد برامون که تایر ماشین پنچر شده. با لطف همون راننده که وایساد و راه داد تا برم کنار پارک کنم زدم کنار دیدم بله لاستیک جلو فلت شده. زاپاس داشتم ولی بلد نبودم تعویض کنم .خوب اینجا هم هیچ ماشینی واینمیسه که بیاد کمک کنه.

    جفت راهنما رو روشن کردم و زنگ زدم به AAA (امداد خودرو) و قرار شد که زود خودشون رو برسونن. بارون میومد و هوا تاریک شده بود . ماشین دقیقا سر ورودی شهری که پدرشون زندگی میکنه خراب شده بود و ملودی کمی ترسیده بود با حرف آرومش کردم و جعبه نون خامه ای رو باز کردم و هر سه شروع کردیم به خوردن . کلی خندیدم که وسط اتوبان تو تاریکی و بارون داریم نون خامه ای ایرانی میخوریم و نمیدونیم کی قراره امداد برسه.

    بعد از 45 دقیقه ََAAA از راه رسید و لاستیک رو عوض کرد و راه افتادیم سمت شهرمون. وقتی رسیدیم دیر بود و من خسته بودم ولی خوشحال از تمام اتفاقات خوب اون روز بودم .از اینکه موفق شدم گذرنامه ایرانیمون رو بگیرم و اینکه به بچه ها خوش گذشت و از همه مهمتر اینکه ماهیانه  امداد خودرو مقدار کمی از حسابم برمیداره ولی تو همچین شرایطی بهتر از هر کسی به دادم میرسه.

    اومدم بلیط سفر به ایران رو بخرم دیدم ای وایییییییییییی گذرنامه انگلیسی ملودی تا دوماه دیگه تمامه. فرمهاشو پر کردم هزینه ش رو پرداختم و منتظرم که اونم برسه به دستم. خدا رو هزار بار شاکرم که تو هیچ شرایطی منو تنها نگذاشته و

    خدا گر ز حکمت ببندد دری                                   ز رحمت گشاید در دیگری


    ...........................

    دوستای خوبم من و دخترا خوبیم و هر کدوم به درس و زندگی روزمره مشغولیم ببخشید دیر مینویسم اما سعی میکنم بنویسم.

    ملودی تو مدرسه و درسها موفق هست خدا رو شکر. بسیار بچه خوبیه و من به داشتنش افتخار میکنم.اسمش هم برای دبیرستان سال دیگه دراومد و خیالم راحت شد.

    ملینا داره بزرگ میشه و بیشتر میفهمه ولی بیشتر انرژی میگیره و جسوره با توقعاتی که به واسطه سنش باید باهاش کنار بیام.

    خودمم همچنان کالج میرم و همه ساعات درسیم رو دوست دارم. دوستای خوبی هم دارم که باهاشون خوش میگذره.

    آخ جون عید تو راهه بوی عید که میاد حال من عالی میشه چون همش تو فکر هفت سین و سبزه و مهمونی عید هستم .

    .........................

    دوستی برام آدرس وبلاگش رو گذاشت اول اینکه امیدوارم هر چه زودتر سلامتیش رو به دست بیاره و سالیان سال در کنار خانواده عزیزش شاد زندگی کنه. دوم اینکه با خوندن گوشه ای از وبلاگشون یاد گرفتم که قدر داشته ها و سلامتی ای که خداوند داده رو بدونم و شکر گذار باشم.

    به امید شفای همه بیماران در سراسر دنیا



    [ سه‌شنبه 11 اسفند‌ماه سال 1394 ] [ 07:31 ب.ظ ] [ صاحب این ذهن ]

    این روزا بدجوری ذهنم آشفته س دلم برای خانوادم تنگ شده مامان بابام خیلی بی طاقت شدن و دائم از من تایید میخوان که تابستون میرم ایران یا نه

    از نظر مالی امسال مشکل دارم و واقعا کم میارم اگه بخوام به سفر ایران فکر کنم ، خواستم از بانک وام بگیرم بهره ش بالاست و ماهیانه هم خیلی پول از حسابم میره عروسیه داداشم هم در راهه و منم مثل چی تو گل گیر کردم 

    نمیتونم از مشکلاتم بگم دلشون میشکنه 

    از پدر بچه ها خواستم پول برای بلیط بچه ها بده که گفت ندارم و به من ربطی نداره . البته سورپرایز نشدم فقط خواستم شانسم رو امتحان کنم

    خیلی حال بدیه  حتی به خاطر ملینا نمیتونم جایی پاره وقت کار کنم 

    من کم آوردم 

    حالم گرفته س

    [ دوشنبه 5 بهمن‌ماه سال 1394 ] [ 12:09 ق.ظ ] [ صاحب این ذهن ]

    سلام دوستای مهربونم

    مرسی از احوالپرسیاتون و اینکه به فکرم بودین.

    عمل انجام شد ولی خیلی موفقیت آمیز نبود که بگذریم از علتش.

    9 صبح رفتم اتاق عمل ساعت 12:30 هم به هوش اومدم. دوستای مهربونی دارم که محبت کردن و قبل از من تو بخش منتظرم بودن. تا شب هم چنتا ملاقاتی داشتم که دیدنشون حالم رو خوب کرد.

    دستم درد داره و افت فشار دارم یه دفه بدنم داغ میشه عرق سرد تمام بدنمو میگیره و حالت تهوع و بیهوشی بهم دست میده که دلیلش رو نمیدونم .دیروز تا حالا چند بار برام اتفاق افتاده.

    اما میدونم که اینم میگذره و حالم خوب میشه.

    بچه ها هم خوبن و ملودی الهی قربونش بشم همه جوره هوامو داره و به من میرسه . من خیلی خدا رو شکر میکنم که همچین دختری دارم.

    ملینا هم تا منو دید گفت: مامی خدا رو شکر تو زنده هستی.

    چند روز پیش پدرشون بودن امروز صبح آوردشون البته لطف کرد که این مدت بچه ها رو نگه داشت حداقل نگران بچه ها نبودم.

    دوستام برام غذا درست میکنن یکیشون امروز برام سوپ آورد و درخت کریسمس رو جمع کرد واسم و غذای ملینا رو داد تا ملودی از مدرسه برگرده.

    فردا هم یکی دیگه از دوستام میاد پیشم. البته غذای فردا رو یکی دیگشون نیم ساعت پیش آورد و رفت.

    خدا رو بابت آدمهای مهربون اطرافم شاکرم.

    و اما خبرای خوب

    داداش کوچیکه هم عقد کرد به سلامتی و خیلی هم عروس دختر خوب و دوست داشتنی هست. ایشالا تابستون عروسیشونه.

    ملودی تو یه مسابقه داستان نویسی و کتاب خوانی برنده شد واسه کریسمس یه کیندل بهش جایزه دادن.

    کریسمس بسیار خوبی داشتیم جای همگی دوستان خالی مهمونی های ایرانی به راه بود.البته شب یلدای ایرانی هم تو شهرمون بود که اونم خوش گذشت.

    خود شب یلدا هم با دوستم و بچه ها خونه خودمون دور هم جمع بودیم.

    ببخشید من نمیتونم خیلی بشینم سرم گیج میره انشالا به زودی مینویسم.

    دوستون دارم و بهترینها رو براتون آرزومندم.





    [ پنج‌شنبه 17 دی‌ماه سال 1394 ] [ 12:26 ق.ظ ] [ صاحب این ذهن ]

       1    2    3    4    5      ...    24    >>

    .: Weblog Themes By SibTheme :.

    آمار سایت
    تعداد بازدید ها: 236995