• پاتریس
  • X
    تبلیغات
    پیکوفایل
    رایتل

    Lovely Melody
    ملودی زندگی زیباست 
    قالب وبلاگ

    خیلی وقته فرصت نکردم بنویسم، قبل از هر حرفی ملینا خوبه مشکلش کامل برطرف شده و خدا رو شکر صداها را واضح میشنوه.

    مدتیه دنبال کار تو سالن ارایشگاه میگردم ولی پیدا کردنش سخته در هر صورت باید هر روز بگردم تا به نتیجه برسم. 

    ملودی هم امسال مستقل شده و بیشتر به درسهاش میرسه و کمتر نیاز به من داره.

    نمیدونم چرا اینقدر نسبت به درس  ملینا بیخیالم و اصلا سختگیری نمیکنم اما ناراحتم و خودم رو مقصر میدونم واقعا گرفتارم و فرصت نمیکنم بهش برسم

    و اما خبری که براتون دارم اینه که پدر بچه ها موافقت کرد واسه طلاق و خطبه طلاقمون خونده شد و من مهریه رو بخشیدم . اصلا ناراحت نبودم و فقط میخواستم انجام بشه. 

    بچه ها همچنان میرن پیشش و با این قضیه اوکی هستن و بهشون خوش میگذره منم یه فرصتی برای خودم پیدا میکنم. 

    یه تغییرات خوبی در زندگیم پیش اومده و خدا رو شکر روزگارم شیرین شده منم سعی میکنم از لحظات خوشی ها نهایت استفاده رو ببرم. شجاعتر جسورتر قویتر با اعتماد به نفس بیشتر عاشقتر و محکمتر جلو میرم و همه امید و توکلم به خداست که از اول هوای ما رو داشته. 

    زمانی که نیاز داشتم و میخواستم معجزه ای رخ داد و حال منو خوب کرد خدا رو به خاطر همه خوبیهاش شاکرم. 

    امیدوارم هر جا هستین شاد باشید و دلتون پر از عشق و محبت 

    دوستون دارم





    [ یکشنبه 23 آبان‌ماه سال 1395 ] [ 09:52 ب.ظ ] [ صاحب این ذهن ]

    امروز و الان فرصت خوبیه برای اپدیت کردن اینجا.

    صبح ساعت شش اومدیم بیمارستان و قراره ساعت دو گوش ملینا یه عمل کوچولو روش انجام بشه. دیشب خوابم نبرد الان هم نیمه خوابم.

    اول جراحش اومد باهاش صحبت کرد بعد خانم  پرستار اومد باهاش اشنا شد و چکاپ اولیه رو انجام داد. یه کرم بی حس کننده زدن پشت دستش که موقع تزریق درد رو حس نکنه. 

    بعدش یه اقایی اومد تی وی رو براش ردیف کرد و کنترل تخت رو داد دست ملینا و بهش یاد داد که اگه حوصله ش سر رفت میتونه شیطونی کنه و تختشو بالا و پایین ببره. 

    بعد از اون هم متخصص بیهوشی اومد باهاش حرف زد و کلی سر به سرش گذاشت بعد توضیح داد که چه کارایی میخوان انجام بدن و امیدواره که ملینا تو بیمارستان تجربه خوبی پیدا کنه.

    بعد از اون یه خانم اومد که تور دیدن از بخش رو برامون گذاشت و اشپزخونه رو به من نشون داد واسه نوشیدنی و غذا.

    نفر بعدی یه خانمه بود که مسئول بازی با بچه ها بود و برای ملینا اسباب بازی و دی وی دی آورد و  با ملینا نقاشی کشید. 

    تا اینجاش که همه چیز اوکی هست. 

    و اما عمل گوش جریانش اینه که پشت پرده گوش میانی به جای اینکه خالی باشه مقداری مایع جمع شده که باعث میشه صداها رو واضح نشنوه و این روی یادگیریش تاثیر میذاره. قراره یه قرقره کوچک به نام گرومیت تو گوشش کار بذارن که اب رو تخلیه کنه بعد از یکسال هم خودش میفته. بعد از این عمل میتونه صداها رو واضح بشنوه.

    عمل سختی نیست و اگه اوکی باشه بعد از دو سه ساعت میتونیم بریم خونه .

    اینا رو نوشتم تا به خودم یادآوری کنم کجا دارم زندگی میکنم و خدا رو شاکر باشم که هوای منو بچه هامو داره .

    .....

    این روزها بیشتر دنبال کار میگردم و تمرکزم رو گذاشتم روی یه سالن خوب . کمتر فرصت میکنم بیام اینجا ، امسال از ایران چنتا کتاب اوردم و بیشتر کتاب میخونم تا اینکه پای اینترنت باشم. 

    اگه امکانش بود دلم میخواست چند روزی بدون موبایل بگذرونم ولی با وجود بچه ها نمیشه. 

    ملودی از مدرسه جدید راضیه و ملینا هم عادت کرده به مدرسه . من هم  فرصت دارم واسه خودم و در کل راضی هستم. 

    امیدوارم که بچه های شما هم به سلامتی مدرسه رو شروع کنن و سال تحصیلی سرشار از موفقیت و رضایت در پیش داشته باشن. 

    فعلا

    [ پنج‌شنبه 1 مهر‌ماه سال 1395 ] [ 10:30 ق.ظ ] [ صاحب این ذهن ]

    سلام دوستان عزیزم منو یادتون هست؟ مهسا هستم


    سفر امسال سورپرایز بود خود عید فطر ظهر رسیدیم شیراز بعد از یه سری معطلی و گیر تو فرودگاه خواهر و داداشام اومده بودن دنبالم .مامان بابام خبر نداشتن و منتظر بودن که بچه ها واسه نهار برن خونشون.ما تو راه بودیم مامانم هی زنگ میزد رو گوشی خواهرم که کجایین ؟ دیر نیاین .میگفت همین امروز همتون کار دارین دیر میاین.

    خلاصه رفتیم در خونه که رسیدیم مامانم به خیال اینکه داداشم هست تو آیفون نگاه نکرد همینجوری در رو باز کرد ..رفتیم بالا دیدم در آپارتمان بازه مامانم هم از تو آشپزخونه غر میزنه که چرا دیر اومدین. رفتم جلو و سلام کردم مامانم یه آن شوک شد برگشت سمت در منو دید..

    زبونش بند اومده بود و با دست هی به بابام اشاره میکرد واقعا نمیتونست حرف بزنه .. یه آن پشیمون شدم از سورپرایز کردنشون. چند ثانیه بعد شروع کرد به اشک ریختن و قربون صدقه رفتن. بابام هم گریه میکرد و منم هق هق گریه میکردم.

    از ذوق نمیتونست روی پاهاش  وایسه منم بردمش نشوندمش روی مبل و خواهرم کمی آب بهشون داد تا آروم شدن. بعد شاکی شدن که چرا به ما خبر ندادی گفتم میخواستم روز عید فطر خوشحالتون کنم.

    تا عصر یه سره گفتیم و خندیدیم بعدش سوغاتیا رو بهشون دادم همه کادوهاشون رو دوست داشتن خدا رو شکر.

    عروس خانوم هم بود در کل دختر خوبیه و آرومه .من تو این مدت شناختی ازش پیدا نکردم چون پدرش بیمارستان بستری بود و این طفلک هم گرفتار بود. متاسفانه چند روز پیش هم پدرش به رحمت خدا رفت.

    هفته های اول به تدارک کارای عروسی گذشت که عالی بود. عروسی داداش لذت داره .وقتی از آرایشگاه اومد خونه تو لباس دامادی که دیدمش اشکام سرازیر شد و یه دل سیر بوسیدمش.هزار ماشالا داماد شایسته و خوش تیپی شده بود.

    عروسی هم به بهترین نحو برگزار شد خیلیها کم لطفی کردن نیومدن و بدتر از همه اینکه خبر ندادن که نمیان و کلی غذا اضافه بود که اگه گفته بودن نمیان جایگزین دعوت میکردیم .

    عروس هم زیبا شده بود و کلا برازنده همدیگه بودن.

    ده روز مهمون از شهرستان داشتیم که این قسمتش سخت بود چون پذیرایی از اون همه آدم تو آپارتمان مشکل بود .در هر صورت تلاش کردیم که بهشون خوش بگذره.

    بعد از رفتن مهمونا با مامان بابا هر روز یه جای دیدنی شیراز رو میرفتیم که بهترین قسمت سفر بود. تخت جمشید هم امسال موفق شدم برم .دوستام و فامیل هم محبت داشتن جوری که صبحانه ها هم دعوت بودم بعد میومدم خونه لباس عوض میکردم میرفتم نهار باز میومدم خونه استراحت میکردم و حاضر میشدم برای شام.

    از هر چی منوی غذا بود زده شده بودم دلم یه غذای ساده خونگی میخواست واسه همین چند روز استاپ کردم و فقط دستپخت مامانم رو میخوردم.

    خانم داداشم و خواهر م هم مثل همیشه همه جوره به بچه هام میرسیدن و من خیالم راحت بود در کل این مدت واسه خودم بودم و هیچ کسی هیچ جا نمیذاشت من دست به سیاه سفید بزنم. تبدیل شده بودم به یه زن چاق تنبل که همش تو رستورانا و آرایشگا ه ها و سونا و جکوزی بود. در کل برای کوتاه مدت لایف استایل باحالی داشتم .....

    بچه ها سفر ایران رو دوست داشتن و زبون فارسی شون کلی پیشرفت کرد خصوصا ملینا که دیگه آبرو برای من نذاشت .در جهت تربیت بچه هر چی تلاش کرده بودم تو سفر ایران همه بی تاثیر بود. یه جورایی بچه هام برخورد بچه های تو ایران رو کپی  میکردن و زیاد حرف شنوی نداشتن.

    خوشحال بودم از اینکه در سفر هستیم و قرار نیست اونجا زندگی کنیم چون سبک زندگی خیلی متفاوت بود از همه مهمتر کنترل بچه ها مشکل بود.منم اجازه دادم که تفریح کنن آزاد گذاشتمشون و سخت نگرفتم. به محض اینکه برگشتیم خواب و خوراک و رفتارشون و روتینشون برگشت به حالت قبل.تنها دلتنگی براشون مونده که هنوزم هر دو شدیدا دلشون برای خانوادم تنگ شده.

    یونیفرماشون رو حاضر کردم کارای سرویس ملودی و اعتراض برای مدرسه ملینا انجام شده و هر دو همین پنج شنبه میرن مدرسه.

    روزی که رسیدم اینجا پدر بچه ها اومد دنبالشون و منم چند روز فرصت داشتم به کارام برسم و از همه مهمتر استراحت کنم .خستگی راه و ترانزیت طولانی دبی منو از پا در آورده بود .بچه ها که رفتن موبایلم رو خاموش کردم و خوابیدم .

    تا چند روز گیج و خسته بودم ولی خوشبختانه دچار افسردگی و دلتنگی بعد از سفر نشدم تازه خوشحال بودم که اومدم خونه. خانواده م سنگ تموم گذاشتن و همه جوره لطف داشتن ولی من دلم برای آرامش خونه خودم تنگ شده بود.

    خلاصه که جاتون خالی همه چیز عالی بود و ما آماده شدیم برای ورقی دیگه از فصلی جدید.

    امیدوارم شما هم هر جای دنیا هستین در کنار عزیزانتون شاد باشید.

    فدای شما

    فعلا...






    [ شنبه 6 شهریور‌ماه سال 1395 ] [ 11:08 ب.ظ ] [ صاحب این ذهن ]

    سلام  سلام سلام

    من عالی هستم خدا رو شکر. یه عالمه خبرای خوب 

    جایزم رو‌که یه سشوار بود و لوح تقدیر در مراسم اهدا جوایز به عنوان دانشجوی برتر سال دریافت کردم و کلی به خودم افتخار میکنم.

    چند روز دیگه به سفر به ایران باقی مونده یعنی هفته دیگه این موقع پیش خانوادم هستم

    عروسی عروسی عروسی گل به سر عروس یالا دامادو ببوس یالا و ....

    عروسی ته تغاری چند هفته دیگه س و من رسما باز خواهر شوهر میشم اونم از نوع خارجکی خوبو

    [ شنبه 12 تیر‌ماه سال 1395 ] [ 10:07 ب.ظ ] [ صاحب این ذهن ]

    سلام من زنده ام فقط گرفتار بودم

    کالج رو دوماه زودتر از همه تمام کردمو به عنوان بهترین دانشجو انتخاب شدم اخر این ماه باید برم واسه جایزه گرفتن

    بچه ها خوبن این روزای افتابی سعی کردم ببرمش پیک نیک جاتون خالی خوش گذشت

    ملودی هم داره وارد مرحله جدید نوجوانی میشه و کمی تغییرات در رفتارش دیده میشه ولی باز هم همون دختر دوست داشتنی و مونس منه.

    ملینا هم که خوش زبونی و شیرینی خودشو داره

    منم دارم برای سفر به ایران حاضر میشم چیزی نمونده و من کلی کار دارم که باید انجام بدم

    این روزها دارم برای احساسم سوگواری میکنم و حال خوشی ندارم ولی میدونم میگذره

    در کل که زندگی زیباست و باید پیش رفت . 

    [ سه‌شنبه 18 خرداد‌ماه سال 1395 ] [ 10:03 ق.ظ ] [ صاحب این ذهن ]

    دنیای اطرافمون پر شده از آدمهای جورواجور که هر روز یه سازی میزنند. بنا بر تربیتی که شدم بیشتر سعی کردم با ساز همه برقصم تا کسی دلگیر نشه تا کسی ناراحت نشه ، زمان زیادی گذشت تا یاد گرفتم به واسطه رقصیدن های زیاد منم که باید پادرد شبانه رو تحمل کنم و بی خوابی بکشم. سخته که خودت رو ، نوع نگرشت رو عوض کنی و به خودت آموزش خود دوست داشتن بدی.

    .......................................................................................

    عید نوروز بهمون خوش گذشت و تونستیم با فامیل مادری و دوستان دیداری تازه کنیم و جاتون خالی یه سیزده بدر اساسی و درست و حسابی بریم.بچه ها هم این چند روز همه جوره کیف کردن منم سخت نگرفتم. در کل همه روزها عالی بود.

    .................................

    هفته گذشته هفته ای پر از کار و مشغله بود و باید یه مدل کامل رو با در نظر گرفتن همه فاکتورها و بر اساس کشور انتخابی تحویل میدادم. دایم در حال خرید و کم و کسری بودم تا دیروز که بالاخره انجام شد ولی نتونستم مقام بیارم چون در لباس مدل کوتاهی کردم و با کشور انتخابی من همخوانی نداشت اما نمره کامل رو به دست آوردم.

    ............................

    دلم میخواد از دلگیریها بنویسم از آدمهایی که ناعادلانه احساس و شخصیت دیگران رو زیر سوال میبرن و به خودشون اجازه توهین میدن آدمهایی که فکر میکنن داشتن پول بهشون این اجازه رو میده که تحقیرت کنن و تو سکوت کنی. من نمیپذیرم که برای خشنودی دل آدما خودم رو کوچیک کنم. تحمل میکنم ولی تا یه حدی ، شاید منم دیگه آدم  گذشته نیستم و نمیخوام هی پاسخگو باشم .

    هیچ چیزی در این دنیا دایمی نیست حتی محبت آدمها که رایگانه ، دور شدن ازشون تنهایی میاره ولی این به مراتب بهتر از تحمل اونهاست.

    ...........................

    نمیدونم گفتم یا نه ولی بلیط ایران رو با لطف یه دوست گرانبها خریدم و این روزها با امید بیشتری چشم به راه تابستون هستم.

    ........................

    دخترا هم خوبن و هر دو همه جوره شدن علت خنده ها و امید من به آینده. خدا رو برای وجودشون شاکرم.

    ..........................

    عکسهای عید رو به زودی آپلود میکنم تاخیر رو بذارید به حساب شلوغی این روزها و البته تنبلی

    .........................

    سریال شهرزاد رو دنبال میکنم و داستانش رو دوست دارم چون متفاوته و شخصیت شهرزاد خیلی جاها آموزنده س.

    ..........................

    بوس برای همتون

    فعلا




    [ شنبه 28 فروردین‌ماه سال 1395 ] [ 04:46 ب.ظ ] [ صاحب این ذهن ]

    [ دوشنبه 23 فروردین‌ماه سال 1395 ] [ 01:34 ب.ظ ] [ صاحب این ذهن ]

    میدونم که این روزها در ایران همه مشغول دید و بازدید عید هستن و کمتر فرصت میکنید که بیاید اینترنت. خیلی از دوستام واسه عید رفتن ایران و ما زیاد جایی عید دیدنی نرفتیم. اما سه چهار روز مهمون داشتم جای همه خالی خوش گذشت .روز عید هم یه مهمونی ایرانی رفتیم که خوب بود و بچه ها تونستن حسابی بازی کنن و دوست پیدا کنن.

    این روزها هم تعطیلات ایستر هست و دو هفته مدارس تعطیله شاید بچه ها رو یه سر ببرم لندن

    [ سه‌شنبه 10 فروردین‌ماه سال 1395 ] [ 09:13 ب.ظ ] [ صاحب این ذهن ]

       1    2    3    4    5      ...    25    >>

    .: Weblog Themes By SibTheme :.

    آمار سایت
    تعداد بازدید ها: 242408