ملودی زندگی زیباست
از هر چی دلم بخواد مینویسم 
قالب وبلاگ

درمان سرطان با سایبرنایف درمان سرطان با سایبرنایف
بیمارستان فوق تخصصی سرطان بیکن در مالزی.درمان موثر تومورهای سرطانی
آموزش زبان انگلیسی در خواب
با ضمیر ناخودآگاه خود به آسانی زبان یاد بگیرید
X
تبلیغات در بلاگ اسکای

اومدم از رو مبل بلند شم برم بچه رو بذارم تو تاب دمپاییم گیر کرد تو فرش و منم دو دستی بچه رو چسبیدم که نیفته در نتیجه با زانو محکم خوردم زمین و سرم خورد تو میز غذا خوری. واقعا گیج و منگ بودم تا چند ثانیه. ولی خدا رو شکر ملینا  اوکی بود و مشکلی واسش پیش نیومد.این اتفاق چند روز پیش افتاد .حالا هم خوبم ولی نمیدونم چرا از اون روز تا حالا سرم همش گیج میره و جلو چشمم تار میشه .به نظرتون به خاطر ضربه ای که به سرم خورد اینجوری شدم؟ 

دیروز پیش دکتر بودم واسه اسمیر تست که سه سالی یه بار باید خانمها انجام بدن. از دکتر خواستم فشار خونم رو چک کنه و گفت که اوکی هست و مشکلی نیست. براش اتفاقی که افتاده بود رو تعریف کردم ولی اون گفت این سرگیجه ربطی به اون اتفاق نداره ممکنه آهن خونم باز پایین باشه که در این صورت باید قرص آهن مصرف کنم.  

 خلاصه که اگه ضربه مغزی شدم و خبر ندارم و مردم حلالم کنید.اعضاء به درد بخورم رو هم اهدا میکنم بلکه دعای اون بنده خداها باعث بشه تو اون دنیا کمتر عذاب بکشم. (شوخی کردم نزنید

عامو چرا هوا اینجو ایقد سرده والو. هی میایم به هوای گرم خودمون عادت بدیم یی دفه هوا بدجوری سرد میشه چار ستون بدنمون یخ میکنه. یه دقه آفتاب میشه یه دقه بارون تکلیف ما معلوم نی (ای تکه ر شیرازی بوخونید) 

  

جونم براتون بگه که خاله جانم مثل اومدنش به این کشور که عجیب و غریب بود در یه اقدام انتحاری به صورت کاملا مخفیانه رفته ایران بدون اینکه یه زنگ بزنه بگه که خواهر زاده جان من دارم میرم ایران کاری داری یا نه؟ تا من فلک زده شناسنامه ها رو پست نکنم  و حداقل میتونستم بدم برام ببره که خیالم راحت بشه. حالا اون  لباسایی که خریدم و پولی که گذاشتم تو باکس به درک . دلم شور مدارکم رو میزنه. خدا وکیلی اینم فامیله ما داریم؟ بعد طرف میره ایران در کمال پررویی زنگ میزنه به مادرم که من تو فرودگاه هستم بیاین دنبالم .ازش پرسیدن که چرا بی خبر اومدی؟ گفته میخواستم سورپرازتون کنم. خاله جانم سه ماهه اینجاس احتمالا دیگه کلمه غافلگیر رو فراموش کرده.واقعا موندم چه جوری میخواد فارسی صحبت کنه.  

 

والا کاش منم یه ذره از این اعتماد به نفس فامیل مادریم رو به ارث برده بودم. گفته هوای انگلیس هر سال سرد بوده امسال به خاطر قدم من هوا خوب شده همه همینو گفتن. من میگم شاید ملکه نامه فرستاده و از خاله جانم تشکر کرده که قدم رنجه فرمودن منتها ایشون نخواستن ریا بشه عنوان نکردن. 

 

حالا همه دست به دعا که مدارک ما سالم به دست خانواده برسه.آمین  

  

چند وقت پیش رفتیم خونه یه دوست برای اولین بار .تولد بچشون بود ما هم والا پامون میرفت دلمون نمیرفت اما  به خاطر دل دخترکمون رفتیم. خوب میزبان هم پذیرایی کرد و خوشبختانه چنتا دوست مشترک هم دعوت شده بودن و همین باعث شد جو اونجا دوستانه تر بشه. 

خونه های اینجا قوطی کبریتن  اکثرا لیوینگ روم خیلی کوچیک دارن فکر کنید تو اون یه خشتک  جا  ( یه ذره جا )بزرگترها نشستن بچه ها از سن یک ساله تا ۱۲ ساله دارن بازی میکنن صدای صبط تا آسمونه کسی نمیرقصه  همه هم دارن داد میزنن تا صدای همو بشنون. 

 

ما هم مثل دیگرون مشغول صحبت شدیم . شام که خوردیم یه کم رقصیدیم واقعا تو اون فضا هنر بود که بتونی برقصی. منم تازه زایمان کرده نمیتونستم زیاد تکون بخورم رفتم نشستم به اندازه خودم هنرنمایی کرده بودم. از طرفی ملینا رسیدگی لازم داشت. سرتون رو درد نیارم که شب هم زودتر اومدیم خونه چون بچه یه کم نا آروم بود. 

 

فردای اون روز میزبان تماس گرفت من فکر کردم میخواد تشکر کنه از اینکه رفتیم.زود گفتم وظیفه من بود زنگ بزنم تشکر کنم دیشب بهمون خوش گذشت خیلی لطف کردین زحمت کشیدین.  دیدم با حالت عصبانی گفت داشتم فیلم تولد رو نگاه میکردم دیدم شما و چنتا زن دیگه داشتین حرف میزدین کنجکاو شدم ببینم راجع به کی داشتین حرف میزدین. منو میگی   گفتم ببخشید ما راجع به کسی صحبت نمیکردیم و اینکه چرا براتون مهمه که در مورد کی و یا چی حرف میزدیم؟ دیدم یهو قاطی کرد که آره ازتون توقع نداشتم که  یه جا بشینید باید میرقصیدین . 

با تعجب گفتم ما که به اندازه خودمون رقصیدیم . گفت نه اصلا یه جا تو فیلم متوجه شدم که پسرم اومده نزدیکتون و شلوارش پایین بوده شما خندیدین. گفتم بامزه بود ادا در می آورد ما هم خندیدیم. گفت نه شما منظور داشتین خواستین بچه منو مسخره کنید. گفتم عزیزم اصلا اینطور نبوده شما زیادی حساسی . حالا بعد با هم صحبت میکنیم و خداحافظی کردم. 

 

یک ساعت بعد دوستای دیگه که تو مهمونی بودن زنگ زدن و گفتن این قضیه برای اونها هم پیش اومده و ناراحت بودن.منم گفتم این خانم به نظر میاد دعوا داره بیخیال بشین. 

 

تا چند روز برام تکست میفرستاد و بد بیراه میگفت تهدید میکرد باورم نمیشد یه زن اینقدر بی ادب و بی نزاکت باشه. به نظر من مهم نیست از چه شهری باشی تحصیلاتت چیه مهم خانواده ای هست که توش بزرگ شدی و نوع تربیتت مهمه .حتما که این خانم بهش یاد داده نشده بود که احترام به مهمون یعنی چه. همون شد بار اول و آخر که ما بریم خونشون. چند روز پیش زنگ زده که بیا فراموش کن من چی گفتم ناراحت بودم یه چیزی گفتم معذرت میخوام بیا با هم دوست باشیم. بهش گفتم من با کسی که تعادل رفتار و گفتاری نداره نمیتونم دوست باشم و قطع کردم. واقعا فکر کرده بود با این همه اهانت منم زود میگم باشه بیخیال میشم حالا شام بیا خونمون.درجه پر رویی رو داشته باشین.

 

 

خلاصه که ایرانی این مدلی ندیده بودیم که دیدیم.  

 

خبر جدید اینکه ملینا خانم یه هفته س دستاشو پیدا کرده و دائم به دستاش با تعجب خیره میشه. اسباب بازیهای کوچولو و سبک رو تو دستش میگیره. با صدای بلند میخنده و گاهی از خنده غش میکنه که من میخوام بخورمش.نمیدونم تو پرده های خونه یا ساعت چی دیده که دائم به اونجا نگاه میکنه و میخنده. از اینکه سرش کلاه بذارم گریه میکنه و دوست نداره. ووووووو   بچه ای هست که اگه ساعتها باهاش حرف بزنی میخنده و لذت میبره. ملینا بهترین هدیه ای هست  که تو زندگی نصیبم شده. 

 

خوب پاشم برم دنبال کارام.فعلا بای

 

 

[ شنبه 8 بهمن ماه سال 1390 ] [ 4:43 PM ] [ مامان فرشته ها ]

اینجانب مامان یه دونه نون خامه ای خوشمزه زیاد فرصت نمیکنم بنویسم از بس این نون خامه ای خوشمزس و من هم نمیتونم بخورمش فقط فشارش میدم تو قلبم وقتی با صدای بلند میخنده و اقو بقو میکنه از ذوق میخوام غش کنم. آخه چه موجود شیرینیه این نون خامه ای. 

اونقدر با سیاسته که بلده ادای گریه رو در بیاره بدون اینکه اشک بریزه میدونه دلم طاقت نمیاره و پرواز میکنم تا به آغوش بکشمش. اونوقت که بغلش میکنه اونقدر صداهای جور واجور در میاره که با من حرف بزنه. عاشق صدای ملودیه یعنی ملودی از مدرسه که میاد تا صداشو میشنوه زود میخنده چون میدونه که الان میاد سراغش تا بوسش کنه.  

برای باباش هم که دیگه نگو. مدلی که برای اون میخنده فرق داره خنده هاش از ته دله آخه ددی میدونه چه جوری با نون خامه ای حرف بزنه که گریه یادش بره. منم حسودیم میشه میگم چی بهش میگی که برات اینجوری میخنده  به منم یاد بده. 

هفته پیش رو با خرید و شاپینگ گذروندم.  سه روزشم رفتم جیم و کلی روحیه م عوض شده . البته سه روز که همسرم هست و میتونه ملینا رو برام نگه داره فعلا برای  من مناسبه. 

این یکشنبه تولد همسر بود و من در تکاپوی خرید هدیه و تدارک مهمونی بودم. با یه دوستم رفتیم خرید و بعد از کلی گشتن یه ساعت خیلی خوشکل براش خریدیم.یه کم گرون بود ولی ارزش داشت .  

 

تو یکی از مغازه ها با دوستم رفتیم سمت آسانسور چون کالسکه داشتیم  تا بریم طبقه همکف. یه دفعه یادم افتاد که برای ملودی گل سر نخریدم دوستم داشت با تلفن حرف میزد بهش گفتم ملینا پیشت باشه یه دقیقه دیگه برمیگردم اونم سرشو تکون داد و منم خیالم راحت شد.وقتی برگشتم دیدم همچنان داره حرف میزنه ولی ملینا پیشش نیست با تعجب پرسیدم بچه کو؟ یه دفعه گفت همینجاس دوروبرشو نگاه میکرد . داشتم از ترس میمردم بچه و موبایلم و کیف پولم همه با هم گم شده بود. سریع خودمو رسوندم طبقه دوم شاپ دیدم اونجا نیست رفتم طبقه اول دیدم تو آسانسور بود و یه خانم هم کنارش ایستاده بود. خلاصه که نزدیک بود سکته کنم. دوستم همزمان که با موبایل صحبت میکرده دکمه آسانسور رو میزنه و در عین بی احتیاطی اول کالسکه رو هل میده داخل بعد در بسته میشه و اونم متوجه نمیشه.یه خانم که طبقه هم کف منتظر آسانسور بوده میبینه که بچه با کالسکه داخله و کسی هم نیست واسه همین اونجا منتظر می مونه تا صاحب بچه بیاد.  خلاصه که به خیر گذشت.

 

شب تولد همسر قرار بود بریم رستوران که برنامه عوض شد و مهمونا اومدن خونه و خودم هم آشپزی کردم و همسر هم بهش خوش گذشت وهدیه ای هم که براش خریدم  رو دوست داشت.  

همزمان با تولد همسرم مامانم  هم مثل هر سال نذری داشتن روز  28 صفر و من هم طبق معمول دلم اونجا بود. داشتیم حساب میکردیم که چند سال دیگه ماه صفر میوفته تو تابستون که منم بتونم برم.  تا خدا چی بخواد. 

  

بعضی از دوستان که چندین ساله خواننده و دوست وبلاگی من بودن بعد از اینکه از خودم عکس گذاشتم دیگه اینجا کامنت نگذاشتن انگار که به اعتقاداتشون توهین شده .میخواستم بگم اگه شما آدمها رو با عکس قضاوت میکنید براتون متاسفم.

 

خانمهااااااااااااای محترم یه راهی پیدا کردم که در عرض یک ماه کلی وزنتون کم میشه و معجزه وار خوش اندام میشین بذارین اول امتحان کنم اگه جواب داد در جریان میگذارمتون. 

 

امی عزیز هم بارداره و قراره لذت مادر شدن نصیبش بشه ما هم بهش تبریک میگیم و آرزو میکنیم که 9 ماه بارداری به سلامتی طی بشه و نی نی جون به سلامتی به دنیا بیاد. 

 

 

 

 

 

 

 

[ سه شنبه 4 بهمن ماه سال 1390 ] [ 6:02 PM ] [ مامان فرشته ها ]
این مطلب توسط نویسنده آن رمزگذاری شده است.
برای مشاهده آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.
[ یکشنبه 18 دی ماه سال 1390 ] [ 4:55 PM ] [ مامان فرشته ها ]
این مطلب توسط نویسنده آن رمزگذاری شده است.
برای مشاهده آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.
[ چهارشنبه 14 دی ماه سال 1390 ] [ 4:34 PM ] [ مامان فرشته ها ]
این مطلب توسط نویسنده آن رمزگذاری شده است.
برای مشاهده آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.
[ چهارشنبه 7 دی ماه سال 1390 ] [ 01:30 AM ] [ مامان فرشته ها ]

   1      2      3      4      5      6      7      8      9      10    >>

.: Weblog Themes By Pichak :.

آمار سایت
تعداد بازدید ها: 126327

تبادل لینک

خرید بک لینک