• پاتریس
  • X
    تبلیغات
    رایتل

    Lovely Melody
    ملودی زندگی زیباست 
    قالب وبلاگ

    پاییز اینجا خیلی زیباست به موقع برگها میریزن و کل پیاده رو ها پر میشه از بوی پاییز. جلوی ورودی خونه یه عالمه برگ جمع شده بود که امروز اومدن تمیز کردن و باز همه جا خلوت شد و انگار درختا هم دارن واسه زمستون آماده میشن. روزها کوتاه شده ولی شبها دلچسبتر و دلنشین شدن.

    وقتایی که بارون میاد و من و ملینا راهی کالج میشیم چون ماشین رو جایی دورتر پارک میکنم مجبورم پیاده برم تا برسم به کالج .تو این رفت و آمدها موفق شدم راه رفتن روی برگها رو با ملینا تجربه کنم و با هم راجع بهشون حرف بزنیم. امروز میگفت مامان درختا دیگه لباس ندارن و برگاشون ریخته.

    تونستم بهش نحوه رد شدن از خیابون رو یاد بدم الان دیگه منتظر میشم ملینا بگه که چراغ سبزه و میتونیم رد بشیم از خیابون. احساس غرور میکنه وقتی بهش میگم دگمه انتظار رو تو فشار بده .

    کیف کارم و کیف دستیم رو میندازم روی دوشم کیف ملینا رو میندازم دور دستم بغلش میکنم و چتر رو روی سر هر دومون نگه میدارم تا خیس نشیم. ملینا زیاد اهل راه رفتن نیست زود خسته میشه مورچه جونم. تو این میون دستاشو محکم حلقه میکنه دور گردنم و هی منو میبوسه و منم لذت میبرم از عطر موهاش و خنده های خوشگلش .  ازم میپرسه بوس منو دوست داری؟ مثل شکلات شیرینه؟ مثل گل رز بوی خوب میده؟ منم میگه بهترین بوسای دنیا رو تو به من میدی.

    دوستیها گاهی کمرنگ میشن اما من تا میتونم سعی میکنم با یه جعبه شکلات یه دسته گل زود بهش جون بدم تا از طراوت نیفته.

    بچه ها کماکان پدرشون رو میبینن و راضی و خوشحالن. هفته گذشته که اومد بچه ها رو برسونه دوست دخترش همراش بوددعوتشون کردم به چای و قهوه اونها هم قبول کردن اومدن و نشستن. هر دو استرس داشتن و خانمه با من که دست داد میلرزید . هر دو قهوه خواستن منم براشون درست کردم کمی راجع به بچه ها و شیطنتهای ملینا حرف زدیم بعدش اونا هم تشکر کردن و رفتن.بعد زنگ زد و دلیل کارم رو پرسید گفتم میخواستم ببینم کسی که تو خونه تو با بچه های من در ارتباط هست کیه . به نظرم دختر آروم و مهربونی بود شاید باورتون نشه اما تا به حال اینقدر خونسرد نبودم و فکر نمیکردم که یه روزی همسرم رو با یکی دیگه دعوت کنم برای نوشیدنی و برام مهم نباشه. تنها چیزی که در حد یه دقیقه اومد جلوی چشمم 13 سال زندگی مشترک بود و فقط در حد همون یه دقیقه تمام شد.

    پدر بچه ها آرومتر شده و فکر میکنم روحیه ش الان بهتره و شادتره. بچه ها هم گویا با کاترین خوبن و دوستش دارن و گاهی با هم خرید میرن و فیلم نگاه میکنن اونم براشون غذا حاضر میکنه و کارای خونه رو انجام میده. تا زمانی که بچه ها راضی هستن و خوشحالن منم خوبم و مشکلی ندارم البته اینم بگم که پدرشون خودش راجع به این قضیه حساسه و حواسش هست که بچه ها اذیت نشن.

    امروز اولین امتحان عملی رو با نمره کامل پاس کردم و خیلی خوشحالم که مشتری هم از کارم راضی بود.

    اگه این روزا کمتر مینویسم منو ببخشید .



    [ جمعه 29 آبان‌ماه سال 1394 ] [ 09:35 ب.ظ ] [ صاحب این ذهن ]
    .: Weblog Themes By SibTheme :.

    آمار سایت
    تعداد بازدید ها: 256252