• پاتریس
  • X
    تبلیغات
    رایتل

    Lovely Melody
    ملودی زندگی زیباست 
    قالب وبلاگ

    یه عالمه حرف دارم ولی نمیدونم از کجا و چه مدلی بگم. قبلش از این نوع نوشتنم عذر خواهی میکنم

    این روزا درگیر آشپزخونه جدید هستم و با یه مشت کارگر لیورپولی که یه کلمه از حرفاشون رو نمیفهمم باید سر و کله بزنم لهجه غلیظی دارن و بداخلاق هم هستن . وقتی به آشپزخونه جدید فکر میکنم اینا رو بیخیال میشم و به خودم میگم این هم میگذره.

    یه کمی تو کارای کالج تنبلی میکنم امسال ، حالا چه مرگم شده خدا میدونه

    مدتی داشتم  عاشق می شدم بدجور، بعد به خودم تلنگر زدم که دیوونه الان 36 سالته خجالت بکش دوتا بچه داری مثل آدم برخورد کن البته ابراز نکردما ولی تا اومد شعله بکشه آب سردی ریختم روش و راحت شدم.بعد فهمیدم اصلا این اسمش عشق نیست اما طول کشید تا از خر شدن مجددم جلوگیری کنم

    من اصلا آدم بشو نیستم ای خدا چیکار کنم که نسبت به دیگران بیخیال باشم و هی سرویس مجانی ندم والا من مشکل دارم باید برم دکتر دارو بگیرم بلکه عقلم بیاد سر جاش

    خاک بر سرم کنن یه عالمه الکی پول خرج کردم به خودم اومدم دیدم حساب خالی و من موندم و هیچی.

    یه گربه داشتیم به اسم اشلی سه ماهی میشد داشتیمش دیدم داره واسه خودش مردی میشه پر رو شده از در و دیوار راست میره بالا فردا هم میخواست بره گربه های همسایه رو باردار کنه ردش کردم رفت الان جیگرم کبابه براش؛ دلم یه ذره شده چکار کنم؟

    آیا من دچار افسردگی شدم؟ هیجا دلم نمیخواد برم حوصله ملت فضول رو هم ندارم بعد میگم خوب اگه با همین ملت فضول هم رفت و آمد نکنم میپوسم که ؛ پس تصمیم دارم باز باهاشون برم بیرون ولی خرید نکنم. ( پدر سگتر از پول هیچی نیست)

    ملودی داره وارد سن نوجوانی میشه و کمی اخلاقاش عوض شده منم که این روزا اخلاقم گه و سگی شده بدجور اصلا نمیتونم تحمل کنم .(خاک بر سرت مهسا)

    یه سنجابه اومده تو حیاطمون یه عالمه گردو قایم کرده اونوقت من یکی از گردوهاش رو دیروز دزدیم و خوردم آخه گردوی امسال بود بعدش دچار عذاب وجدان شدم شدید. (ملت اینجا گردو میذارن تو حیاط برای زمستون وپاییز سنجابا بعد من ....)

    از مردن حاجیان در مکه هم ناراحت شدم هم لجم گرفت که آخه واسه چی رفتن که بخواد اینجوری بشه بعدشم زبون اون موش خورا دراز که این حادثه تقصیر ایرانیا بوده (روحشون شاد در هر صورت)

    یه عضو جدید داره به خانواده ما اضافه میشه و من به عنوان یه خواهر شوهر دست از دنیا کوتاه شده و زندانیه غربت فقط گفتم مبارکه .جشن نامزدیشون هم نمیتونم برم .

    من یه جایی از این راه رو دارم اشتباه میرم اما نمیدونم کجاشو فقط باید کمی هوشیارتر عمل کنم و یه کم هم خودمو جمع و جور کنم زیاد تنبل شدم (خجالت داره والا)


    شما بخون به دل نگیر







    [ دوشنبه 6 مهر‌ماه سال 1394 ] [ 10:02 ب.ظ ] [ صاحب این ذهن ]
    .: Weblog Themes By SibTheme :.

    آمار سایت
    تعداد بازدید ها: 255126