• پاتریس
  • X
    تبلیغات
    کالج کارآفرینی تیوان

    Lovely Melody
    ملودی زندگی زیباست 
    قالب وبلاگ

    سوتی شماره 1:

    اینجا وقتی شما چمن حیاط رو کوتاه میکنید یا هر کار باغبونی که انجام میدین باید آشغالاشو ببرید یه سایت مخصوص ضایعات سبز که اونجا دوباره ازش کود ساخته بشه و به چرخه طبیعت برگرده. مهسا خانم وقتی که چمنها رو کوتاه کرد همه رو تو کیسه های بازیافت ریخت که بتونه ببره. بعد که به اونجا رسید خواست تنبل بازی در بیاره و همه رو با کیسه هاش بریزه بیرون که یه خانم پیر که اون هم آشغالهای گاردنینگ رو آورده بود بریزه دور، از راه رسید و گفت: خانم جوان اگه خسته هستی بذار من کمکت کنم و پلاستیکها رو باز کنم چون شما فقط باید آشغالهای سبز رو بریزی اون تو بدون کیسه هاش. اینگونه بود که کلی بنده خجالت کشیدم و پیش خودم گفتم: این شهروندی انگلیس رو باید ازت بگیرن تا دفعه دیگه ایرانی بازی در نیاری .


    سوتی شماره دو:

    رفتم توی شاپ برای بچه ها خرید کنم یه تی شرت دیدم خوشم اومدم اما سایز من دم دست نبود و باید از کارکن مغازه میخواستم که برام بیاره. کلی وایسادم و همه سرشون شلوغ بود منم دیدم همونجا یه نردبون گذاشتن دست به کار شدم و خودم رفتم از نردبون بالا و لباس رو برداشتم. وقتی اومدم پایین دیدم دوتا کارکن اونجا و منیجر شاپ وایسادن و با عصبانیت منو نگاه میکنن. منم با قیافه حق به جانب گفتم: یعنی چه؟ من کلی منتظر موندم کسی نیومد واسه همین خودم فکر کردم که به شمایی که سرتون شلوغه کمک کنم و کارم رو انجام بدم. مدیر شاپ اول عذر خواهی کرد که کسی در دسترس نبوده بعدش گفت که در هر صورت شما اجازه نداشتین از نردبون بالا بری چون هر اتفاقی ممکنه بیفته. البته راست میگفت من همه اینا رو میدونم اما واقعا خسته شده بودم.


    سوتی شماره سه:

    کالج تمام شده و من چند روز پیش وقت گرفتم که یکی از همکلاسیهام موهامو برام رنگ کنه چون دانشجوی کالج هستیم برای ما نصف قیمت میشه از طرفی میخواستم ملینا رو هم ببرم مهد که تو خونه حوصله ش سر نره. خلاصه که رفتم کالج اینبار به عنوان مشتری و نه دانشجوی کالج. وقتی وارد سالن شدم دیدم معلمم با تعجب نگام میکنه .پرسید تو که کارات تمام شده پس چرا اومدی؟ گفتم اومدم موهامو رنگ کنم .گفت :چه عالی ولی چرا با یونیفرم کالج اومدی؟؟؟؟؟نگاه کردم دیدم ای وای طبق عادت یونیفرم کالج پوشیدم در صورتی که میتونستم با هر لباسی برم اونجا.


    سوتی شماره چهار:

    همسایمون فوت شده بود و طبق رسم اینجا تابوتش رو داخل یه ماشین استیشن مشکی آوردن در خونه ش تا همه جمع بشن و برن برای مراسم تدفین. به ملودی گفتم : وای چقدر گلهای روی تابوتش قشنگه. چه تابوت خوشگلی.ملودی هم در کمال خونسردی گفت: باشه مامان چون خیلی دوستش داری هر وقت تو مردی من برات گلهای قشنگ سفارش میدم .من:واقعا؟ ملودی : بله مگه همین الان نگفتی که خیلی خوشت اومده؟

    بچه م فکر میکرد با این حرف داره به من لطف میکنه و من خوشحال میشم که اون کاری رو انجام میده که من دوست دارم. بعد که براش توضیح دادم تو فرهنگ ما اینجوری صحبت نمیکنن کلی بچه م عذر خواهی کرد.


    سوتی شماره پنج:

    یه پسر همسایه داریم اهل سومالی اسمش ابراهیمه و خیلی هم خجالتیه .چند روز پیش که داشتم باغچه جلوی خونه رو تمیز میکردم اومد رد شد و سلام نکرد پیش خودم گفتم چه بی تربیت .مامانش به این خانمی و مهربونی این خرس گنده بلد نیست سلام کنه. یه نیم ساعت بعد در حالی که خرید کرده بود اومد از جلوی گیت ما رد بشه رفتم جلو و در حالی که قیچی باغبونی دستم بود بهش گفتم: چطوری خوبی؟ مادرت خوبه؟ اونم با تعجب نگام کرد و تشکر کرد . دوباره گفتم میشه لطفا این شاخه اضافی درخت حیاطتون رو  که افتاده روی فنس حیاط ما برام کوتاه کنی؟ خیلی شاخه ش بزرگه من نمیتونم. بعد بدون اینکه منتظر جوابش بمونم قیچی رو بهش دادم اونم خریدش رو گذاشت زمین و شاخه رو برام چید. منم کلی تشکر کردم ازش و اونم رفت. اما ندیدم بره سمت خونشون ، پیش خودم فکر کردم شاید جایی کار داره که نرفت خونه. همینجور که مشغول کارم بودم دیدم در خونشون باز شد و ابراهیم از در اومد بیرون اما کمی قدش بلند تر بود و لباسش هم فرق داشت.بهم سلام کرد و رفت.......وااااااااای پس اون پسره کی بود؟ ای خاک عالم چرا هیچی نگفت بدبخت؟ چقدر شبیه این ابراهیم بود. اصلا این سومالیایی ها همه چقدر شبیه همن  و چقدر هم خجالتین .اون بیچاره حتی بهم نگفت خانم اشتباه گرفتی.




    [ شنبه 23 خرداد‌ماه سال 1394 ] [ 06:49 ب.ظ ] [ صاحب این ذهن ]
    .: Weblog Themes By SibTheme :.

    آمار سایت
    تعداد بازدید ها: 260920