• پاتریس
  • X
    تبلیغات
    رایتل

    Lovely Melody
    ملودی زندگی زیباست 
    قالب وبلاگ

    روز مسابقه دختری که چند بار مدل رو روی موهاش امتحان کردم زنگ زد که نمیاد یعنیییییییییی شوک شدم . میخواستم برگردم خونه بسیار ناراحت بودم که مدیر گروهمون یه دانشجو از یکی از کلاسها پیدا کرد و آورد قرار شد همون مدل رو روی اون امتحان کنم. با ماشین بردمش خونه لباس برداشت و راه افتادیم. میدونستم که کارم خوب نخواهد شد چون موی این دختر خیلی کم و نازک بود و به استایلی که مد نظرم بود نمیخورد. رسیدیم شهری که مسابقه برگزار میشد.

    از 10 شهر دیگه هم اومده بودن منتظر بودم مدلم بره لباسشو عوض کنه که دیدم دوستم از ناتینگهام اومده و اونم تو مسابقه شرکت میکنه کلی حالم عوض شد و خوشحال شدم که دیدمش.

    خیلی باحال بود روی میز همه لوازم آرایش و سشوار و ... بود روی میز دوستم نون باگت و کتلت و خیار شور و سس مایونز و فلاسک چایی بود. کلی خندیدم بهش گفتم اومدی پیک نیک ؟ گفت از 8 صبح تا 8 شب غش میکنیم از گرسنگی ...

    بهش گفتم خوب مثل همه میریم بیرون غذا میخوریم ولی اون دوست نداشت غذای بیرون رو بخوره.


    نوبت ما شد و مدلم رو حاضر کردم ولی نمیذاشت آرایشش کنم گفت دوست داره ساده باشه موهاشو نذاشت حالت بدم و این تاثیر بدی میذاشت روی نتیجه کار چون کار من استایل مو برای مهمونی شب بود.


    همزمان هم گوش درد و گلو درد و سر درد بدی داشتم تمام بدنم درد میکرد و چشمام میسوخت اونقدر حالم بد بود که نمیتونستم حرف بزنم واسه همین باهاش بحث نکردم که بذاره بیشتر روش کار کنم.


    بعد که کارمون تمام شد سه تا آقا و دوتا خانوم که داور بودن اومدن و 15 دقیقه ای مدلها رو چک کردن و رای دادن و مدلها رفتن که عکاس ازشون عکس بگیره.


    بعد از ما هم مدلهای دیگه اومدن مثلا یه گروه کارشون کوتاهی مو بود عده ای کل بدن مدلهاشون رو نقاشی کرده بودن یه گروه موها رو به اشکال عجیب غریب در آورده بودن یه گروه آرایش عروس و موی عروس داشتن. تجربه بسیار خوبی بود اما واقعا حالم بد بود و نمیتونستم روی پا وایسم.


    آخر سر هم که اعلام کردن من نفر پنجم شدم ولی فقط نفر اول تا سوم مدال میگرفتن و میرن بلکپول برای مرحله بعد.اما الحق کاراشون حرف نداشت و آدم از کارا لذت میبرد


    وقتی رسیدم رفتم بچه ها رو از خونه دوستم برداشتم و اومدم خونه . سریع رفتم تو تخت احساس میکردم استخونهام دارن خرد میشن اشکم سرازیر بود رفتم قرص پارسیتامول خوردم فایده نداشت بعد پودر لیم سیپ که برای سرما خوردگیه خوردم که بی فایده بود دست آخر دوتا قرص ادالت کلد که از ایران آورده بودم خوردم تا کمی حالم بهتر شد


    فرداش هم نه خودم کالج رفتم نه ملودی مدرسه رفت .. دوستم هم حالش از من بدتر بود واسه همین کمی سوپ درست کردم واسه اونم بردم .


    تا این ویکند هنوز حالم خوش نبود دکتر هم گفت سرما خوردگیه ویروسیه ولی هیچ دارویی نداد گفت خودش خوب میشه و مثل همیشه دست از پا درازتر اومدم خونه بدون دارو.


    ولنتاین هم خوش گذشت دوستم مثل هر سال برام کادو و گل و کارت آورده بود .فیلم fifty shades of gray هم رفتم که خیلی وقت بود تبلیغ  میکردن ولی خوشم نیومد زیاد جالب نبود


    بچه ها رفتن پیش پدرشون و من دو روزه که یه کلاس خصوصی برای ابرو میرم و برای خودم تایم دارم .


    همه چیز سر جای خودشه و من روزهای خوبی رو میگذرونم یه سری تغییرات خوب پیش اومده که روحیه منو خوب کرده و دارم لذتشو میبرم .

    چه خوبه که در زمان حال زندگی کنیم و از لحظه ای که در اون هستیم کمال استفاده رو ببریم من که دارم تجربه میکنم و خیلی هم عالیه.

    درسته غربت اذیت میکنه ولی خوشحالم که زندگیم مال خودمه و هر جور دلم بخواد میگذرونم .یه آرامش خاص با یه حال خوش که با دنیایی عوض نمیکنم.


    از وقتی یاد گرفتم و تمرین کردم که برای خودم زندگی کنم و اجازه بدم که بهم خوش بگذره تازه دیدم چقدر زندگی خوبه و میشه ازش لذت برد.


    علی تا اونجایی که بتونه سعی میکنه روی زندگی من کنترل داشته باشه و برنامه های منو خراب کنه اما حوصله جنگیدن ندارم بالاخره خودش خسته میشه


    لذاتی تو زندگی هستن که به چشم نمیان چون همیشه هستن و وجود دارن اما باید اونها رو قدر دونست و کمال استفاده رو برد.


    کم کم باید برای عید حاضر بشیم از الان هیجان درست کردن هفت سین و سبزه دارم...


    دلم براتون تنگ شده به خدا. یه کامنتی بذارید بدونم هنوزم همراهم هستین.







    [ دوشنبه 27 بهمن‌ماه سال 1393 ] [ 07:58 ب.ظ ] [ صاحب این ذهن ]
    .: Weblog Themes By SibTheme :.

    آمار سایت
    تعداد بازدید ها: 254610