• پاتریس
  • X
    تبلیغات
    رایتل

    Lovely Melody
    ملودی زندگی زیباست 
    قالب وبلاگ

    کل هفته درگیر کالج و امتحان بودم. دوستم رفته بود هالیدی و دخترش یه هفته ای پیش من بود خوب باید میبردمش کلاس رقص و مدرسه و کلاس شنا. در کنارش باید این دوتا رو منیج میکردم که دعواشون نشه. حالا وسط این هیر و ویر واسه ماشین مشتری پیدا شد منم فروختمش ولی از خریدار یه هفته فرصت خواستم تا بتونم ماشین پیدا کنم .


    خلاصه که درگیر پیدا کردن ماشین بودم تا اینکه روز آخر یه ماشین روی اینترنت پیدا کردم تو شهر ناتینگهام بود ملینا رو برداشتم با قطار رفتم اونجا ماشین رو خریدم و با ماشین برگشتم شهر خودمون. ماشین خوبیه و خیلی دوستش دارم. یه مزدا 3 رنگ مدادی  خریدم . space grey


    ملینا تب کرد اونم 41 درجه حالش بد بود بردمش بیمارستان گفتن سینه ش عفونت کرده براش آنتی بیوتیک تجویز کردن.نمیدونم چرا با اینکه آنتی بیوتیک میخوره تب بر هم میخوره باز هم تب میکنه . باز باید دوشنبه ببرمش دکتر.


     روز سه شنبه هم خریدار ماشین اومد ماشین رو برد ولی خدا رو شکر  یه روز هم بی ماشین نموندم. 


    دوستم هم اومد بچه شو برد کمی فرصت پیدا کردم تا خونه رو جمع و جور کنم و به بچه ها برسم .خودم و ملودی هم سرما خوردیم ولی این هم میگذره. فقط نگران ملینا هستم.


    تو یه مسابقه مدل موی فرش قرمز(RED CARPET STYLE) تو کالج اول شدم و واسه بهترین هیر کات هم جایزه بردم.


    بچه ها رو بردم فیلم THE BOOK OF LIFE  بهمون خوش گذشت ملینا هم خانوم بود همونجا نشست و فیلم رو تا آخر تماشا کرد. داشتم باهاش حرف میزدم بهم میگه: مامی اینجا سینما هست نباید حرف بزنی حالا دو دقیقه قبلش خودم بهش این حرفو زده بودما.


    این ویکند هم با ماشین جدید تو جاده کلی کیف کردم از اینکه راحت و بی سر و صداس دوست دارم باهاش رانندگی کنم.


    خدای بزرگ رو شکر میکنم که تونستم به این هدفم برسم و زندگی برامون راحتر شد.



    دوست بسیار عزیزم پدرشو از دست داد و من خیلی ناراحت شدم از اینکه باید الان در کنارش میبودم و باهاش همدردی میکردم ولی برام امکان پذیر نبود که برم ایران . اما خانوادم لطف کردن و از طرف من تو مراسم تدفین و سوم شرکت کردن و یه تاج گل هم از طرف من براشون بردن. گاهی هیچ حرفی نمیتونه تسلای دل بازماندگان باشه فقط میتونیم براشون از خدا صبر بخوایم .




    و امااااااااااااا.................


    اون هفته هم با یه دوست مهربون که تازه با هم آشنا شدیم ، رفتیم لندن رستوران ایرانی غذا خوردیم و برگشتیم شهرمون.


    دیشب رفتیم سینما و بیرون شام خوردیم چون سرما خوردم تب داشتم واسه همین زود برگشتم خونه ولی تا صبح بیدار بودم چون سرفه های پشت سر هم نمیذاشت بخوابم.











    [ جمعه 30 آبان‌ماه سال 1393 ] [ 07:25 ب.ظ ] [ صاحب این ذهن ]
    .: Weblog Themes By SibTheme :.

    آمار سایت
    تعداد بازدید ها: 253325