• پاتریس
  • X
    تبلیغات
    رایتل

    Lovely Melody
    ملودی زندگی زیباست 
    قالب وبلاگ

    با یه دنیا اشک از خانواده دل کندیم و راهی غربت همیشگی شدیم. چند روزیه که رسیدیم و نه من نه بچه ها دل و دماغ نداریم یه هفته ای طول میکشه که برگردیم به حالت عادی و روزمره.

    سفر بسیار خوبی بود و در کنار مهربونترینهای زندگیم خیلی بهمون خوش گذشت. دوروبرمون شلوغ بود و زمان رو حس نمیکردیم فقط هر روز که میگذشت مامان بابام غصه میخوردن که داریم به آخر سفر نزدیک میشیم تو قلبم آشوب بود ولی نشون نمیدادم اما گاهی اونقدر دلم میگرفت که دیگه عصبی میشدم و یه جور دیگه بروز میدادم.

    امسال برای دوستام بیشتر وسایل آوردم تا خودم. اما راستش خیلی چیزی هم لازم نداشتم . مامانم برام یه گردنبند زیبا خرید و خواهر و برادرم هم برام دستبند خریدن و یه عالمه هم خشکبار و سبزی و شیرینی برام گذاشتن.


    در بدو ورودم هدیه ای که همیشه دلم میخواست برای مامانم بخرم رو خریدم و از خوشحالی سر از پا نمیشناختم با اینکه عمده پولم رو بابتش خرج کردم ولی به حدی برام لذتبخش بود که مهم نبود چقدر پول میدم. البته مامانم قبول نمیکردن و با اصرار راضی شدن .


    بچه ها رو هر روز مامان بابام نگه میداشتن و میبردن پارک و رستوران و من با دل راحت با دوستام وقت میگذروندم که الحق خیلی هم خوش میگذشت یه وقتایی 6 صبح میومدم خونه حسابی از دست در رفته بودم خانوادم هم از خوشحالیه من شاد بودن و همه جوره منو حمایت میکردن.


    داداشام هر دو خیلی مهربون هستن و به منو بچه ها میرسیدن. خواهرم هم یه تیکه جواهره تمام وقتش رو برای من میذاشت و شوهرش هم بنده خدا حرفی نمیزد و تمام وقت ما با هم میرفتیم بیرون و خرید میکردیم حتی اگه خواهرم نمیومد دنبالم شوهرش اصرار میکرد که مهسا رو تنها نذار . اونم مرد خیلی مهربونیه و به بچه هام خیلی محبت میکرد.


    تو این مدت چنتا پارتی رفتم و یه تولد توپ که خیلی خوش گذشت فقط جای یه عشق اونجا کم بود دلم میخواست کسی رو در کنارم داشتم که باهاش خوش میگذروندم و بهش عشق میورزیدم کسی که لایق باشه. به هر حال تنهایی هم خوش میگذشت و تو دنیای خودم اوقات خوشی داشتم و سعی میکردم بهش فکر نکنم.


    موفق شدم با چنتا دوست وبلاگی مهربون و دوست داشتنی تلفنی صحبت کنم اما وقتی اصفهان بودم دسترسی به نت نداشتم که شماره دوستم رو بردارم و زنگ بزنم.


    پدر بچه ها هم اومد فرودگاه دنبالمون و ما رو با خودش برد خونه خودش چون غذا درست کرده بود و صندلی ملینا هم تو خونش بود که باید برمیداشتیم . خونشو تازه دکور کرده بود و بهش رسیده بود. من هیچ حرفی نزدم. بچه ها غذا خوردن و راه افتادیم سمت شهرمون.

    چمدونها رو گذاشت داخل خونه و رفت. دوستم هم از قبل لطف کرده بود کارگر آورده بود و خونه رو تمیز کرده بود و تو یخچال هم واسه یه هفته خرید کرده بود.


    من هم نزدیک به دوتا چمدون براش خرید کرده بودم که همه رو دوست داشت مخصوصا نون محلی که مختص اون درست کرده بودن. دیروز هم مهمونشون بودیم که با سبزی های تازه ای که از ایران آوردم کوکو سبزی درست کرده بود خیلی خوشمزه بود.


    تو پست بعدی راجع به تصمیمات و سختیهاش خواهم نوشت.


    دوستون دارم و ببخشید که نتونستم دونه دونه جواب کامنت هاتون رو بدم









    [ پنج‌شنبه 30 مرداد‌ماه سال 1393 ] [ 02:07 ب.ظ ] [ صاحب این ذهن ]
    .: Weblog Themes By SibTheme :.

    آمار سایت
    تعداد بازدید ها: 255126