• پاتریس
  • X
    تبلیغات
    رایتل

    Lovely Melody
    ملودی زندگی زیباست 
    قالب وبلاگ

    من امروز بهترم؛ نمیدونم چه اتفاقی واسه معده م افتاد که این جوری شدم. دکتر بهم قرص لانسوپرازول داد و نجات پیدا کردم.

    از راهنماییهاتون ممنونم دوستای گلم.


    سفر بسیار خوبی داشتیم و در کنار دوستم و دخترش خیلی بهمون خوش گذشت. چندین شهر نروژ رو رفتیم اسلو پایتخت نروژ شهری کوچک و زیبا بود . اون روزی که رسیدیم اسلو روز ملی نروژ بود و فستیوالهای مختلف به راه بود بچه ها هم حسابی کیف میکردن مخصوصا که ملودی و دوستش پایه هم بودن و حوصله شون سر نمیرفت.

    اونجا طبیعت بسیار خیره کننده ای داشت با اینکه انگلستان هم کشور سبز و قشنگی هست ولی مناظری که من در نروژ دیدم قابل توصیف نیستن (از زیبایی)

    خونه ها بزرگ و ویلایی بود آدمها مهربون و صمیمی بودن و لبخند میزدن . زبان انگلیسی رو خوب صحبت میکردن و بسیار هم شیک و خوش پوش بودن. خانمها خوش هیکل و آرایش کرده و مرتب بودن.

    اما پوشاک و اجناس دیگه در مقایسه با انگلیس گرون بود و زیاد نمیشد خرید کرد.

    اونجا قوانین رانندگیش مثل اینجا محکم نبود یا شایدم مردم زیاد جدی نمیگرفتن. خیلیها در حال رانندگی با موبایل صحبت میکردن کاری که ما اینجا به هیچ وجه انجام نمیدیم.

    یه رستوران ایرانی هم پیدا کردیم که غذاش معرکه بود (ما ایرانیا هر جا بریم دنبال رستوران ایرانی میگردیم)


    شهرای دیگه مثل درامن؛ گونگزبرگ ؛ تونزبرگ؛ هوکسوند رو هم رفتیم و من همچنان محو زیبایی اونجا بودم. با چنتا خانواده ایرانی هم آشنا شدیم که خیلی با محبت بودن و یکی دو بار هم برای عصرونه ما رو دعوت کردن و در کنارشون اوقات خوبی داشتیم.



    عکس زیاد گرفتم فرصت کنم عکسا رو میذارم براتون.


    قسمت بد سفر


    یکی دو ساعت مونده بود به اینکه بریم فرودگاه که من حالم بد شد . داشتم وسایل رو جمع میکردم که درد شدیدی تو قفسه سینه م حس کردم و نمیتونستم نفس بکشم .قدرت تکلمم رو از دست داده بودم و بدنم داشت آتیش میگرفت و لباسم در عرض چند ثانیه از عرق خیس شد . احساس میکردم که دارم میمیرم لبهام میلرزیدن و نمیتونستم کنترلشون کنم. دوستم بیچاره دست و پاشو گم کرده بود نمیدونست چیکار کنه. اونقدر حالم بد بود که اشهدم رو خوندم فکر کردم آخر خطه.

    حالت تهوع شدید داشتم وقتی که ببخشید بالا آوردم حالم بهتر شد و از دوستم خواهش کردم که زودتر بریم فرودگاه تا خودمو برسونم اینجا. بلافاصله رفتم دکتر که تشخیص سکته قلبی خفیف داد ولی گفت بین سکته و پنیک اتک شک داره. اما گفت ضربان قلبم اوکی هست و جای نگرانی نیست. واسه این هفته برام نوار قلب نوشته که مطمئن بشن خطر رفع شده.


    از فرداش هم معده درد شدید اومد سراغم که الان شکر خدا خوبم...


    پدر بچه ها از سفر ایران برگشته و خیلی هم بهش خوش گذشته بوده. خانواده م هم مثل همیشه منو شرمنده کردن و یه عالمه سوغات فرستادن. واسه بچه ها از ایران طلا خریده بود و واسه من هم از ترکیه یه سرویس طلا خریده که اصلا دوست نداشتم اما حرفی نزدم فقط تشکر کردم.

    دلم گرفته از اینکه خانواده من با اینکه من بهشون گفتم چه مشکلاتی دارم باز هم بهش محبت کردن و گول حرفاشو خوردن الانم به من میگن خیلی هم مرد خوبیه و ما همه دوستش داریم تو هستی که سخت میگیری وگرنه خیلی هم مرد خوبیه و تو و بچه ها رو میپرسته . ورق برگشته و همه ازم میخوان که تو تصمیمم تجدید نظر کنم.


    همین چیزاس که باعث میشه یه دفه بهم بریزم.


    زندگی با همه زیباییهاش اونقدر سخته که میتونه قلب آدم رو از حرکت باز بداره


    [ شنبه 24 خرداد‌ماه سال 1393 ] [ 05:58 ب.ظ ] [ صاحب این ذهن ]
    .: Weblog Themes By SibTheme :.

    آمار سایت
    تعداد بازدید ها: 253325