• پاتریس
  • X
    تبلیغات
    رایتل

    Lovely Melody
    ملودی زندگی زیباست 
    قالب وبلاگ

    این روزها دارم بدترین حسها دنیا رو تجربه میکنم. دچار بحران روحی شدید شدم واسه همین از دکترم خواستم بهم قرص بده که آروم بشم و تا حد زیادی کمک کرده..دچار بی اشتهایی شدم و مثل یه بالون تو هوا موندم.

    میدونستم این روزها میان اما فکر نمیکردم فشارش این قدر سخت و تحمل ناپذیر باشه. مثل دیوونه ها هی حرفامو تکرار میکنم و از دیگران تایید میخوام وقتی تایید میگیرم باز هم افسرده به دنبال یه راه حل دیگه میگردم .اگر این دوتا بچه نبودن تا الان راهی بیمارستان شده بودم . تصمیم گیری تو این مرحله سخته کشنده س. حال و هوای اطرافم مثل روزای اول ورودم به اینجا ابری و دلگیره. از بس حرف زدم و توضیح دادم خسته شدم.

    گذشته دلگیر و حال خراب و آینده مبهم دارن منو از پا در میارن.. میترسم بمیرم این بچه ها بی من چه کنن؟

    مشاور وقت گرفتم فقط حرف زدم اون گوش کرد و تمام شد و من با یه دنیا نا امیدی و غم برگشتم.

    تنها چیزی که داره منو دیوانه میکنه اینه که یه روز شادم و در تصمیمم مصمم روز دیگه افسرده و غمگین و دو دل . به هر دری میرنم همه میگن زندگی خودته تصمیم با توئه و من بیچاره باز در این دو راهی گیرم. حتی نمیدونم دوستش دارم یا نه. دلم میسوزه براش برای خودم برای بچه ها ولی نمیخوام اینجوری ادامه بدم.

    من سزاوار این همه درد و غصه نیستم به خدا. 

    کجاست یاری دهنده ای که مرا یاری کند؟

    [ دوشنبه 18 فروردین‌ماه سال 1393 ] [ 08:43 ب.ظ ] [ صاحب این ذهن ]
    .: Weblog Themes By SibTheme :.

    آمار سایت
    تعداد بازدید ها: 253325