• پاتریس
  • X
    تبلیغات
    رایتل

    Lovely Melody
    ملودی زندگی زیباست 
    قالب وبلاگ

    روزی که دیدمش پر بود از انرژی همش میخندید و به آدم انرژی مثبت منتقل میکرد . رنگهای شاد میپوشید و هر کلاهی که به سر میذاشت با کت و دامن های رنگیش ست میکرد. اونقدر وجودش سرشار از زندگی بود که آدم رو به وجد میاورد.

    هر ویکند میدیدمش که خوشکلترین لباسها رو میپوشه و همراه با یه آقای خوش تیپ راهی خوشگذرونیهای آخر هفته میشن.

    بعضی شبها با صدای خنده و قهقهه اش که نشون میداد پره از خوشی و عشق از خواب بیدار میشدم و میدونستم که باز هم شیطنت کرده. همه مهربونیاش شیرین بود و از اینکه باهاش آشنا شدم خوشحال بودم.

    اما یه طوفان همه اینها رو به هم ریخت و زیر و رو کرد. نمیتونه با من حرف بزنه.. دیگه خبری از اون لباسهای رنگی و رفتن به کلیسا روزای یک شنبه نیست. دیگه نمیتونه بهم بگه مهسا بیا خونمون تا با هم چای آفریقایی بخوریم چون دیگه صدایی براش نمونده.  حتی دیگه نمیتونه جواب سلامم رو بده میبینمش که نای راه رفتن نداره و چشماش غمگین ترین چشمایی که دیدم.

    لباساش رنگی نیستن و رنگ صورتش عوض شده مویی براش نمونده . فقط سر تکون میده و با دستاش برام بوس میفرسته. در هفته چند بار میره شیمی درمانی و من هر وقت میبینمش اشکم سرازیر میشه و آرزو میکردم که ای کاش میشد براش کاری کنم. فقط بهش میگم واتزی عزیزم نگران نباش خوب میشی و این بهار یکی از خاطره انگیزترین ها میشه اما واقعیتش اینه که فقط خدا میدونه تا کی دووم میاره.

    [ جمعه 23 اسفند‌ماه سال 1392 ] [ 10:30 ق.ظ ] [ صاحب این ذهن ]
    .: Weblog Themes By SibTheme :.

    آمار سایت
    تعداد بازدید ها: 252799