• پاتریس
  • X
    تبلیغات
    رایتل

    Lovely Melody
    ملودی زندگی زیباست 
    قالب وبلاگ

    دوستم زنگ زد که میخوای ملودی رو ببری شنا ملینا رو هم بیار پیش ما بذار بعدشم ملودی رو بیار تا با دخترم با هم بازی کنن. گفتم لطف داری ملینا رو میارم ولی ملودی یه وقت دیگه بیاد اونم اصرار که نه جمعه بیارشون. منم قبول کردم که دخترا چند ساعتی بمونن اونجا. صبح جمعه دیدم در میزنن وقتی در رو باز کردم سورپرایز شدم علی پشت در بود. آخه اون قرار بود که شنبه خونه باشه. مثل اینکه مرخصی گرفته بود و زودتر اومده بود خونه.

    منم گفتم پس به دوستم زنگ بزنم بگم که بچه ها رو یه روز دیگه میارم امروز تو خونه ای و پیششون هستی. اما دیدم اونم گفت چه کاریه بذار امشب رو برن اونجا بعد میرم دنبالشون. عصر هم ملودی کلی غافلگیرشده بود که باباشو دیده بود و از طرفی ذوق داشت که بره خونه دوستش. عصر که پدرش اونو برد کلاس شنا از اونور ملینا رو برد خونه دوستم . بهم زنگ زد که ملودی رو میبره خونه اونها و از من خواست که حاضر بشم. منم با خیال راحت و بدون نگرانی از اینکه ملینا وسایلم رو بهم بزنه به خودم رسیدم و منتظر شدم. همسر ساعت 6 اومد خونه و لباسش رو عوض کرد و شیک و مرتب راه افتادیم به سمت مرکز شهر. کلی خرید کردیم منم فرصت رو مناسب دیدم و تا خودش باهام بود براش یه کت خوشکل خریدم چون چند روز دیگه تولدشه و اینطوری بهتر شد که خودشم بود و با سلیقه خودش خرید کردیم. اون میخواست منو سورپرایز کنه خودش سورپرایز شد.

    بعدش رفتیم سینما و یه فیلم توپ تماشا کردیم. دوستم ازم خواست موبایلمو خاموش کنم و اصلا نگران بچه ها نباشم مدتها بود که اینقدر خیالم راحت نبود. علی و دوستم با هم هماهنگ کرده بودن که اون روز به من خوش بگذره .

    بعد از سینما هم رفتیم یه رستوران خیلی شیک که دلم میخواست برم ولی جای بچه نبود واسه همین همیشه بیخیال میشدم اما اینبار دو نفری خیلی بهمون خوش گذشت. تو این فکر بودم که خیلی وقت بود که به داشتن خیلی چیزایی که وجود داره فکر نکرده بودم و معلق بودم اما اون روز محبت رو تو چشماش دیدم و دیدم که همه جوره تلاش میکنه که منو شاد کنه و اوقات خوشی داشته باشم . خیلی خوب بود دلم نمیخواست تمام بشه ولی باید میرفتیم دنبال بچه ها واسه همین راه افتادیم سمت خونه دوستم. بچه ها بهشون خوش گذشته بود و دلشون نمیخواست برگردن خونه. اون خاله ریزه که چسبیده بود به شوهر دوستم و انگار ما رو نمیشناخت .

    واسه اینکه کم کم راضی بشه بیاد خونه رفتیم خونه دوستم یه کم نشستیم و یه چایی خوردیم و دست آخر هم دخترک با گریه ازشون جدا شد. آخه آدم اینقدر ددری؟

    اونقدر دوتایی آتیش سوزونده بودن که بیهوش شدن و نیازی نبود باهاشون تایم بگذرونیم تا خوابشون ببره.

    منو همسر باز تونستیم یه فیلم روی نت تماشا کنیم. بعدش هم کلی حرف زدیم و اوقات خوشی داشتیم . چقدر خوبه که گاهی در ذهن رو ببندیم و خونه قلب رو باز کنیم اونوقت میتونیم لذت ببریم. اون روز هم با همه زیبائیهاش تمام شد و باعث شد من چند قدمی جلوتر برم.


    امیدوارم که شما هم هر جا هستین شاد باشید





    [ چهارشنبه 25 دی‌ماه سال 1392 ] [ 11:55 ق.ظ ] [ صاحب این ذهن ]
    .: Weblog Themes By SibTheme :.

    آمار سایت
    تعداد بازدید ها: 254610